|
خاطرات یـــک دانشجـوی سـابـق حقـوق.
|
سلام. من تو این وبلاگ خاطرات و اعترافات شخصی خودم مینویسیم . اکثر خاطراتم طولانی و دنباله دار هستن . قسمت دهم اضافه شد.
[ چهارشنبه 12 بهمن1390 ] [ 6:45 بعد از ظهر ] [ MeHRaN GoD ]
[ ]
برای خواند قسمت نهم کلیک کنید با این کامنای پر از مهر و محبت آمیز الان به این نتیجه رسیدم
که خیلی پرروووو و شجاع هستم که دوباره بعد 5 ماه ننوشتن اومدم پیش شما ها تو مسیر بیمارستان تا خونه با اینکه سامان کلی شوخی میکرد و چرت و پرت
میگفت تا حال من عوض شه ولی همش به تفاقای دیشب فکر می کردم اگه خدای
نکرده بابا طوریش میشد ... منی که همش منتظر روز اعلام نتایج بوودم ولی
بعد اینکه اومدیم خونه انگار همه چی یادم رفته بوود تلویزیون از دیشب روشن
مونده بوود چراغا روشن بوودن حتی در خونه هم باز مونده بوود سامان صبحونه رو ردیف کرده بوود خدایی سامان با همه شیطتنش ولی
دستپخت خوبی داره یه نمیرو زده بووود محشر !!! منم در جوابش می گفتم : اگه قبول نشم همینجا نشیمنگاهت میره به باد وای وای " در حین همین اجرای کنسسرت دو نفرمون کامپیوتر روشن کردم یه کارت اینترنت از تو کشوی کامپیوتر در آوردم زدم کانکت شه ولی هر کاری می کردم کانکت نمیشد بی شرف تازه 2 زاریمون افتاد که اصلا سیم تلفن نزدیم به مودم کامپیوتر جفتمون ترکیده بودیم از خنده یهو ناخودآگاه لبخند زدم بهش گفتم مجاز به انتخاب رشته ام رتبه ام شده 3300 مثل بچه های 2 ساله که محکم میپرن بغل آدم و سفت به خودشون فشار میدن بابا محکم بغلم کرد و به خودم فشار داد گفت دیدی گفتم قبول میشی الحق که پسر خودمی و از این حرفاااااااا خیلی خیلی خوشحال خوشحال شده بوود یه جورایی حرکات موزون و نا موزون از خودش در میاوورد سامان که اصلا هنگ کرده بووود من خودم حالم بدتر از سامان شده بوود به خودم هزار تا فحش دادم اخه چرااا الکی گفتی ... بابا گفت چرا وایسادی حاضر شو باید بریم پیش چند تا مشاور انتخاب رشته یعنی منو سامان جفتمون این شکلی شدیم سامان گفت: عمو مهران گفته قبول شه اولین کاری که میکنه منو بستنی مهمون می کنه اول ما بریم بستنی رو بخوریم حالا وقت زیاد واسه انتخاب رشته ... همین که از در اومدم بیرووون سامان گرفتم یه ماچ گنده از لپای آویزیونش انداختم گفتم دمت گرم پسر تو عجب مخی بوودی ما نمی دونستم ... اونم گف اه اه نکن چندششششششششششششششش خودمونو سریع رسیدیم به اولین کافی نت نزدیک خونه از پارسال شلوع تررررر تعداد سیستماشم فقط 4 تا بووود سرعتشم کم منتظر بودیم که یه سیستم خالی شه سامان گف : مهران اگه قبول نشی واقعا وای وای !!! حالا سربازی رو میری ولی آخه بچه تو مگه مرض داری الکی زر میزنی رتبت شده 3000 منم برگشتم گفتم : اولا 3000 نه 3300 بعدشم مرض که ندارم نمیدونم یهوویی همینجوری گفتم خواستم مثلا بابا رو خوشحال کنم خوبه خودت حالشو دیدی من بدبخت خواستم یکم خوشحالش کنم .. سامان : خب کله خراب منم واسه همین حالش میگم دیگه اگه الان قبول نشی میتونی بری بهش بگی مجاز نیستم خواستم الکی خوشحالت کنممممم اصلا عقل تو اون کلت هس؟؟ من : حالا خفه شووو اعصاب ندارممممممممممممم هی را نرووو نزدیک بوود کارمون به درگیری فیزیکی هم کشیده بشه که دیگه بیخیال شدیم یهو یکی از سیستما خالی شد سامان زودتر از من رفت نشست پشت سیستم منم تو صندلی کنار دستش ... مشخصات نوشته بودم تو کاغذ از جیبم در آوردم سامان وارد کنه نمی تونستم نگا کنم یعنی تو لحظه نزدیک بووود زمین گاز بگیرممممممممممم گریه کنمممم دستم گذاشتم روو قلبم و صلوات میفرستادم یهو با صدای جیغ سامان بخودم اومدم چشامو باز کردم کوووو رتبم ؟ کوو اونجا که نوشته مجازم یا نه نمیتونستم نگا کنم واااااااااااااای خدا شما مجاز هستید رتبم شده بوود 3279 مجاز شدم واسه انتخاب رشته وااااااااای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااا همه موهای تنم سیخ وایسادن زبونم بند اومده بوود وای خدااااااااااا الان که این ارو مینویسم فقط گریه می کنم سامان که از خوشحالی نمی دونست چیکار کنه فقط جیغ می کشید من که دیگه داشتم پرواز می کردممم اصلا یادم رفته بود بخیه پام درد پام پا شدم خواستم بدو سمت خونه گریم گرفته بووود شاید اگه رتبم 2 رقمی میشد انقدر خوشحال نمی شدم که الان خوشحال شده بوودم ذوق مرگ شده بووووودم فک کن صبح به بابات بگی رتبت شده 3300 بعد بیای ببینی رتبت شده 3279 خدایا ممنون که منو پیش بابام دروغگو نکردی خیلی خیلی خیلی مممنونننننننننننننن از کافی نت که زدیم بیروون اصلا درد پام یادم رفته بوود خدارو شکر کوچه ها نسبتا خلوت بوود سامان که داشت انواع رقص های مستحجن عربی رو به اجرا میذاشت وسط راه بستنی گرفتیم سامان گوشیشو در آورده بووود داشت مسخره بازی می کرد می گفتم با کی حرف میزنی ؟؟ وای ترکیده بوودم از خندهههههههههههه زنگ خونه ور زدم وقتی بابا در باز کرد پریدم روووووووووووش گریم گرفته بوود زار زار گریه می کردم فقط از اینکه خدا منو جلوی بابام شرمنده نکرده بابایی که انقدر به فکر من بوود همه آرزوهاش من بودم بابا هم که از همه جا بی خبر می گفت چی شده چی شده ؟؟؟ من که اصلا نای حرف زدن نداشتم فقط زار زار گریه می کردم رفتم آهنگ شادمهر باز کردم اسمش نمیدونم ولی محتواش این شکلی بوود انتقام از تو گرفتن کار من نیس کار عشقققققققققققققققققه کار عشققققققققققه آره تونستم از کنکوری که یه بارر منو شکست داده بود انتقام بگیرم ... وای خدااا چه روزایی بود ایشالا قسمت همه بشه [ چهارشنبه 27 اردیبهشت1391 ] [ 9:12 قبل از ظهر ] [ MeHRaN GoD ]
[ ]
سلام قسمت دهم نمیدونم چرا نمیتونم بنویسم.... [ جمعه 26 اسفند1390 ] [ 9:25 بعد از ظهر ] [ MeHRaN GoD ]
[ ]
شب روز قبل اعلام نتايج كنكور بابام حالش بد شده بود .... و حالا قسمت نهم اعترافاتم : نمیدونم تا حالا عزیز بزرگواری رو از دس دادین یا نه ! ولی حتی فکر کردن به اینکه ممکن یه روزی عزیز ترین فرد زندگیت رو از دس بدی داغونت میکنه چه برسه به اینکه اون رو تخت بیمارستان و مراقبت های ویِژه ببینی . آرام بخشی که بهم زده بودن خیلی قوی بود وقتی بهوش اومدم و چشام باز کردم سامان کنار تختم رو صندلی خوابش برده بود ساعت 5 صبح بود حدود 3 ٰ4 ساعت دیگه نتایج اولیه کنکور اعلام میشد و من رو تخت با پا و حال داغون خوابیده بودم.... به تنها چیزی که تو اوون لحظه فک میکردم حال بابا بود ... آروم از رو تختم پا شدم یادم رفته بود کف پام داغون شده بود و بخیه زده بودن همین که خواستم پام بذار زمین یه در شدیدی توو کف پام حس کردم كه سرتا `پاي وجودمو فرا گرفت آآآآآآآآآآآخ یه دادی زدم که پسر عموم که خواب بود چهار متر پرید هوا !!! درد پا از یه طرف قیافه خنده دار سامان از طرف دیگه دو تا حس متفاوت قاطی هم کرده بود هم داشتم از شدت درد ناله میکردم هم خندم گرفته بود... پرستاری که شیفت شب بود اومد تو اتاق گفت چه خبرتونه ؟ من كه ديگه انگار تو يه دنيايي ديگه اي
بودم ... با خیال آروم دراز کشیدم چشام بستم تازه فهمیدم هیچی اندازه یه
خواب بافکر راخت حال نمیده .
برچسبها: خانم پرستار, خاطرات, خاطرات کنکور, مهران [ پنجشنبه 22 دی1390 ] [ 4:53 قبل از ظهر ] [ MeHRaN GoD ]
[ ]
هفته ی دوم مرداد سال 85 واسه من یکی از بهترین
؟ بدترین ؟ روزای زندگیم بود ؟ شما چی فک میکنید ؟ بهترین یا بدترین ؟
خب درست حدس زدین بهترین روز زندگیم بود نتایج اولیه کنکور سراسری سال 85
اعلام شد حالا واسه فهمیدن اینکه بخواین بفهمین رتبم چند شده بودیکم صبر
کنین .. متن کامل خاطره در ادامه مطلب
ادامه مطلب [ سه شنبه 29 آذر1390 ] [ 6:24 بعد از ظهر ] [ MeHRaN GoD ]
[ ]
قسمت هفتم خاطراتم رو حذف کردم چون هر وقت میومدم بنویسم با خوندن قسمت هفتم بغض میکردم دستام واسه نوشتن شل میشد ... قسمت هشتم خاطراتم رو روز سه شنبه منتشر میکنم...
[ یکشنبه 27 آذر1390 ] [ 5:44 بعد از ظهر ] [ MeHRaN GoD ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |