تبليغاتX
خاطرات یـــک دانشجـوی سـابـق حقـوق.
خاطرات یـــک دانشجـوی سـابـق حقـوق.
 
قالب وبلاگ
سلام.
من  تو این وبلاگ خاطرات و اعترافات شخصی خودم مینویسیم . اکثر خاطراتم طولانی و دنباله دار هستن .
قسمت دهم اضافه شد.

اعترافات یک دانشجوی سابق حقوق قسمت اول
 
قسمت دوم  
 قسمت سوم  
  قسمت چهارم    
قسمت پنجم    
قسمت ششم قسمت هفتم قسمت هشتم قسمت نهم قسمت دهم


[ چهارشنبه 12 بهمن1390 ] [ 6:45 بعد از ظهر ] [ MeHRaN GoD ] [ ]
برای خواند قسمت نهم کلیک کنید

با این کامنای پر از مهر و محبت آمیز الان به این نتیجه رسیدم که خیلی پرروووو و شجاع هستم که دوباره بعد 5 ماه ننوشتن اومدم پیش شما ها بگذریم برگردیم سر قسمت دهم اعترافاتم 

تو مسیر بیمارستان تا خونه با اینکه سامان کلی شوخی میکرد و چرت و پرت میگفت تا حال من عوض شه ولی همش به تفاقای دیشب فکر می کردم  اگه خدای نکرده بابا طوریش میشد ...

منی که همش منتظر روز اعلام نتایج بوودم ولی بعد اینکه اومدیم خونه انگار همه چی یادم رفته بوود تلویزیون از دیشب روشن مونده بوود چراغا روشن بوودن  حتی در خونه هم باز مونده بوود  سامان صبحونه رو ردیف کرده بوود خدایی سامان با همه شیطتنش ولی دستپخت خوبی داره یه نمیرو زده بووود محشر !!!
صبحونه رو خوردیم هنوز اثر قرصا توو تنم مونده بوود یه کرختی و خستگی  تو وجودم داد میزد ولی مگه میشه منو سامان یه جا باهم باشیم و خستگی بی حوصلگی اسیرمون کنه؟
هی شوخی پشت شوخی هی خنده پشت خنده ... با اینکه هنوز چهلم عمو تموم نشده بوود و سامان دلش  پر غصه بوودولی هر جوری شده  خودش شاد نشون میداد از همه چی حرفیدم و گفتیم و گفتیم من که اصلا یادم رفته بود نتیجه  کنکور برم چک کنم...نمیدونم سر چی دوباره یاد بابا افتادم  به سامان گفتم سامان نمیتونم تصور کنم دیگه نتونم یه روز با بابام صحبت نکنم خیلی سخته داغون میشم
سامان گفت : اونیکه دیگه نمیتونه با باباش حرف بزنه منم نه تو ... وقتی اینو گفت یه قطره اشک کوچولو از گوشه چشاش سر خورد نشست رو گونه هاش چکید پایین ... یه لحظه سکوت  ولی حالا نوبت من بود که جوو عوض کنم داشتم فک میکردم چی بگم که یهووو  یاد کنکور افتادم داد زدم سامان پاشو کامپیوتر روشن  کن  الان نتایج دادن  دوباره استرس همه تنم پر کرد قلبم  اومده بوود تو دهنم .... سامان پا شد کلی مسخرم کرد  و بهم روحیه می داد  "
یه ترانه فلکور  ساخته بود هی میخوند   اگه قبول نشی کچل میشی  وای وای  " 
  اگه قبول نشی آش خور میشی  وای وای "
 اگه قبول نشی سربازی  میری وای وای "

منم در جوابش می گفتم   :   اگه قبول نشم همینجا نشیمنگاهت میره به باد  وای وای  "

در حین همین اجرای کنسسرت دو نفرمون  کامپیوتر روشن کردم یه کارت اینترنت از تو کشوی کامپیوتر در آوردم زدم کانکت شه ولی هر کاری می کردم کانکت نمیشد بی شرف  تازه 2 زاریمون افتاد که اصلا سیم تلفن نزدیم به مودم کامپیوتر جفتمون  ترکیده بودیم از خنده
خلاصه سیم زدیم کانکت شه ولی بازم  وصل نمیشد بلاخره بعد از یکی 2 ساعت ور رفتن  کاشف بعیل آمد که ای بابا تلفن خونه قطع شده . حالا مجبور بودیم بریم کافی نتی سامان گفت تو مشخصاتت بده من برم  نگا کنم بیااام  گفتم نه من بهت ااعتماد ندارم ... این بحث و کشاکش ادامه داشت که زنگ خونه به صدا در اومد بابا از بیمارستان مرخص شده بوود اومده بوود  قشنگ میشد استرس و نگرانی تو چشاش  ببینم حالش هنوز کامل خوب نشده بوود  اول از همه از نتیجم پرسید 

یهو ناخودآگاه لبخند زدم بهش گفتم مجاز به انتخاب رشته ام رتبه ام شده 3300 

مثل بچه های 2 ساله که محکم میپرن بغل آدم و سفت به خودشون فشار میدن بابا محکم بغلم کرد و به خودم فشار داد  گفت  دیدی گفتم قبول میشی الحق که پسر خودمی و از این حرفاااااااا  خیلی خیلی خوشحال  خوشحال شده بوود  یه جورایی حرکات موزون و نا موزون  از خودش در میاوورد   سامان که اصلا  هنگ کرده بووود 

من خودم حالم بدتر از سامان شده بوود  به خودم هزار تا فحش دادم اخه چرااا الکی گفتی ...  بابا  گفت چرا وایسادی حاضر  شو باید بریم پیش  چند تا مشاور انتخاب رشته  یعنی منو سامان جفتمون این شکلی شدیم

سامان گفت: عمو مهران گفته قبول شه اولین کاری که میکنه منو بستنی مهمون  می کنه  اول ما بریم  بستنی رو بخوریم  حالا وقت زیاد واسه انتخاب رشته ...
یعنی از مغز سامان انشعاب چنین  فکری محال بووود    تو اون لحظه یه چشمکی به سامان زدم  و گفتم آره بابا   ما بریم  شما هم استراحت کنین  ما بر میگردیم  ....  با اینکه پام  هنوز درد می کرد بخیه شده بود ولی بدو بدو رفتیم لباسامو پوشیدم به سامان گفتم بریم  ...  بابا  هم وقتی  دید ما  حاضریم و میخوایم بریم دیگه حرفی نزد گفت فقط زود برگردین .

همین  که از در اومدم بیرووون سامان گرفتم یه ماچ گنده از لپای آویزیونش انداختم  گفتم دمت گرم پسر تو عجب مخی بوودی ما نمی دونستم   ... اونم گف  اه اه نکن چندششششششششششششششش

خودمونو سریع رسیدیم  به اولین کافی نت نزدیک خونه  از پارسال شلوع تررررر تعداد سیستماشم فقط 4 تا بووود سرعتشم کم   منتظر بودیم که یه سیستم خالی شه سامان گف : مهران اگه قبول نشی واقعا وای وای   !!!  حالا سربازی رو میری ولی آخه بچه تو مگه مرض داری الکی زر میزنی  رتبت شده 3000   

منم برگشتم گفتم : اولا 3000 نه 3300  بعدشم مرض که ندارم نمیدونم یهوویی  همینجوری گفتم  خواستم مثلا بابا رو خوشحال کنم خوبه خودت حالشو دیدی  من بدبخت خواستم یکم خوشحالش کنم ..

سامان : خب کله خراب منم واسه همین حالش میگم دیگه اگه  الان قبول نشی  میتونی  بری بهش بگی مجاز نیستم  خواستم الکی خوشحالت کنممممم اصلا عقل تو اون کلت هس؟؟

من : حالا خفه شووو اعصاب ندارممممممممممممم هی را نرووو

نزدیک بوود کارمون به درگیری فیزیکی  هم کشیده بشه که دیگه بیخیال شدیم  یهو  یکی از سیستما خالی شد سامان زودتر از من رفت نشست پشت سیستم منم تو صندلی کنار دستش ...

مشخصات نوشته  بودم تو کاغذ از جیبم در آوردم سامان وارد  کنه 
نام : مهران

نمی تونستم نگا کنم یعنی تو لحظه  نزدیک  بووود زمین گاز بگیرممممممممممم گریه کنمممم  دستم گذاشتم روو قلبم و صلوات میفرستادم  

یهو با صدای جیغ سامان بخودم اومدم  چشامو باز کردم  کوووو  رتبم  ؟ کوو  اونجا که نوشته مجازم  یا نه   نمیتونستم  نگا کنم واااااااااااااای خدا  شما  مجاز هستید رتبم  شده بوود 3279  مجاز شدم واسه انتخاب رشته  وااااااااای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااا همه موهای تنم سیخ وایسادن زبونم بند اومده بوود  وای خدااااااااااا الان که این ارو مینویسم   فقط گریه می کنم

سامان که از خوشحالی نمی دونست چیکار کنه  فقط جیغ می کشید   من  که دیگه  داشتم پرواز می کردممم اصلا یادم رفته  بود بخیه  پام درد پام پا شدم   خواستم بدو  سمت خونه  ببابا رو بغل کنم  زار زار تو بغلش گریه کنم فقط  واقعا معجزه بووود خدااااااااااااااا  خدااااااااااااااااااااا خدااااااااااااااااااااااااااا

گریم گرفته بووود  شاید اگه رتبم 2 رقمی میشد انقدر خوشحال نمی شدم که الان خوشحال شده بوودم   ذوق مرگ شده بووووودم  فک کن صبح به بابات  بگی  رتبت شده  3300  بعد بیای  ببینی رتبت شده 3279 خدایا ممنون که منو پیش بابام دروغگو نکردی خیلی خیلی خیلی مممنونننننننننننننن

از کافی نت که زدیم بیروون  اصلا درد پام یادم رفته بوود  خدارو شکر کوچه  ها نسبتا خلوت بوود  سامان که داشت  انواع رقص های مستحجن عربی رو به اجرا میذاشت اوفی اوفیی  اوفی اوفیی را انداخته بود بیا ببین    منم که دست کمی از اون نداشتم  الان که یاد  اون روزااا میوفتم  دلم واسه این بی شرففففف  تنگ  میشه  سامان کثافت کجایی

وسط راه بستنی گرفتیم  سامان گوشیشو در آورده بووود داشت مسخره بازی می کرد می گفتم با کی حرف میزنی ؟؟
میگه نوسترادموس زنگ زده  میخواد وقت بگیره بیاد پیش مهران پیشگوی  اعظم لنگ بندازه شاگردی کنه خاک صحنه بخوره دود چراغ بره تو جشش  تا بلکه کمی از کمالات شما اون در بر بگیره ....

وای ترکیده بوودم از خندهههههههههههه

زنگ خونه ور  زدم  وقتی  بابا  در باز کرد  پریدم  روووووووووووش گریم گرفته بوود  زار زار گریه می کردم فقط از اینکه خدا منو جلوی بابام  شرمنده نکرده  بابایی که انقدر به فکر من بوود همه آرزوهاش من بودم 

بابا  هم که از همه جا بی خبر می گفت چی شده   چی شده ؟؟؟ من که اصلا نای حرف زدن نداشتم فقط زار زار گریه می کردم سامان گفت : سامان گفت هیجی عمو الان داره شادی پس از قبولیش با شما قسمت می کنه ...

رفتم آهنگ شادمهر باز کردم  اسمش نمیدونم ولی محتواش این شکلی بوود انتقام از تو گرفتن کار من نیس کار عشقققققققققققققققققه    کار عشققققققققققه   آره  تونستم از کنکوری که یه بارر منو شکست داده بود انتقام بگیرم ... وای خدااا چه روزایی بود ایشالا قسمت همه بشه


[ چهارشنبه 27 اردیبهشت1391 ] [ 9:12 قبل از ظهر ] [ MeHRaN GoD ] [ ]
سلام قسمت  دهم نمیدونم چرا  نمیتونم بنویسم....

خــوش بــه حـــال فـرهـــاد كــه تــلــخ تــرين خـاطـره اش شيـريـن بــود. . . !

[ جمعه 26 اسفند1390 ] [ 9:25 بعد از ظهر ] [ MeHRaN GoD ] [ ]
شب روز قبل اعلام نتايج كنكور بابام حالش بد شده بود .... و حالا قسمت نهم اعترافاتم :
نمیدونم تا حالا عزیز بزرگواری رو از دس دادین یا نه ! ولی حتی فکر کردن به اینکه ممکن یه روزی عزیز ترین فرد زندگیت رو از دس بدی داغونت میکنه چه برسه به اینکه اون رو تخت بیمارستان و مراقبت های ویِژه ببینی .
آرام بخشی که بهم زده بودن خیلی قوی بود وقتی بهوش اومدم و چشام باز کردم سامان کنار تختم رو صندلی خوابش برده بود ساعت 5 صبح بود حدود 3 ٰ4 ساعت دیگه نتایج اولیه کنکور اعلام میشد و من رو تخت با پا و حال داغون خوابیده بودم....
به تنها چیزی که تو اوون لحظه فک میکردم حال بابا بود  ... آروم از رو تختم پا شدم یادم رفته بود کف پام داغون شده بود و بخیه زده بودن همین که خواستم پام بذار زمین یه در شدیدی توو کف پام حس کردم كه سرتا `پاي وجودمو فرا گرفت آآآآآآآآآآآخ   یه دادی زدم که پسر عموم  که خواب بود چهار متر پرید هوا !!! درد پا از یه طرف قیافه خنده دار سامان از طرف دیگه  دو تا حس متفاوت قاطی هم کرده بود هم داشتم از شدت درد ناله میکردم هم خندم گرفته بود...

پرستاری که شیفت شب بود اومد تو اتاق گفت چه خبرتونه ؟
گفتم پام گذاشتم زمین .... گفت مگه نمیبینی کف پاتو پانسمان کردیم استراحت کن طوریت نیس صبح مرخص میشی پرسیدم خانم پرستار من بابام امشب آورده بودن اینجا حالش چطوره ؟؟ گفت اسمش چیه؟ اسمش گفتم  گفت خدارو شکر کن حالش خوبه خطر رفع شده یعنی اون لحظه اگه پام سالم بود میپریدم پرستار محکم محکم محكمممممممم بغل میکردم یعنی یکی بهترین خبری که تو عمرم شدنیده بودم همین بووووووووود نمیدونستم از خوشحالی چیکار کنم دیگه هیچ دردی رو حس نمیکردم سامانم با چشای خمارش گفت :خانم پرستار میشه برام یه لیوان چایی بیاری ؟
اونم برگشت یه اخم کرد گف مگه اومدی کافی شاپ؟؟؟  سامان برگشت گفت : والا تو کافی شاپ که چایی نمیدن اون قهوه خونس ! پرستار هم برگشت گفت : همون مگه اینجا قهوه خونس؟

من كه ديگه انگار تو يه دنيايي ديگه اي بودم ... با خیال آروم دراز کشیدم چشام بستم  تازه فهمیدم هیچی اندازه یه خواب بافکر راخت  حال نمیده .
بعد اینکه پرستار رفت سامان بحث کارشناسی را انداخته بود داشت مزایا و معایب ازدواج با پرستار جماعت به طور دقیق و موشکافانه بررسی میکرد.
سامان : من که میگم آدم یعنی از جونش سیر شده یاشه که بخواد زن پرستار بگیره اصلا ژیان بگیر  خر بگیر  لز ایران خودرو ماشین بگیر  از دانشگاه آزاد مدرک بگیر  ولی زن پرستار نگیر.   به چند دلیل: مهمترین دلیلش اینکه وقتی  زنت بخواد شیفت شب بمونه توهم باید متکارو بغل کنی بخوابی هی به خودت فحش بدی که چرا زن پرستار گرفتی . دلیل دوم : یعنی تو غیرت نداری ؟ شرف نداری ؟ ناموس ندای ؟ بذاری زنت به  مرد نامحرم دس بزنه سرم وصل کنه آمپول بزنه  ؟ دلیل سوم ....
پريدم وسط حرفاش گفتم اووووووووی یواش یواش توهم نصفه شبی قاطی کردیااااااا  چه ربطی به ناموس و شرف داره  !!
گفت بذار عرایضم تکمیل کنم بعد جفت پا بپر  ! دلیل سوم ..
واقعا پرستارها قشر زحمت كش اين جامعه هستن اگه اينا نبودن نميدوني چقدر زندگي كردن سخت ميشد
من كه حسابي از حرفاي پسر عموم شاخ در آورده بودم همونطور با چشاي بسته گفتم تو كه يك ساعت داشتي ميگفتي : خر بگير ‍ژيان بگير ولي زن پرستار نگير ... سامان با پاش محكم زد به پام  چشامو باز كردم گفتم خواستم فحشش بدم كه ديدم با چشو ابرو دهن و دست پاش اشاره ميكنه پرستار پشت در فال گوش وايساده ...

دوزاريم افتاد كه بله ! پس چرا سامان پسر عموم يهو 180 درجه تغيير موضع دادن   .
خلاصه پسر عموم سامان هرچي لقب فرشته ي مهربون + فرشته ي نجات + بهشت زير پاي پرستاران هست و من از بچگي عكس پرستارارو ميزنم به ديوار اتاقم  آرزو دارم زنم پرستار باشه و  هي از اين چرت و پرتا ميگفت منم به زور جلو حندم گرفته بودم يعني  ديگه در حد  انفجار بووودم   ....
يهو ديديم كه بله خانوم پرستار با يه سيني چايي كه تو ليوان يه بار مصرف ريخنه بود اومد  تووو    يعني من  تو ا!  بله مخ زني از راه دور پسر عموم كار خودش كرد .  
باهم گپ زديم سامان مثله هميشه خالي ميبست منم تنها كاري كه از دستم بر ميومد جلو خندمو بگيرم اون شب تو بيمارستان اتفاقي جالبي هم افتاد كه واسه اين كه از بحث دور نشيم رد ميشم ...
صبح شد تقريبا درد پام كمتر شده بود ساعت حول و حوش 8 بود سامان واسم يه عصاي طبي گرفته بود زدم زير بغلم  از بيمارستان مرخص شديم بابا هم حالش خوب شده بود  به بخش انتقال داده بودن رفتم سراغش  ...
با اينكه خطر رفع شده بود بابا حالش به نسبت خوب شده بود ولي همين كه رو تخت ديدم دست پام لرزيد موهاي تنم سيخ شدن يه لرزه به تنم افتاد  رفتم سمتش نوز خواب بود آروم دستش گرفتم بوسيدم  سرم بردم نزديك گوشش آروم در گوشش گفتم : امروز به يكي از آرزوهات ميرسونم.
پايان قسمت نهم.



برچسب‌ها: خانم پرستار, خاطرات, خاطرات کنکور, مهران
[ پنجشنبه 22 دی1390 ] [ 4:53 قبل از ظهر ] [ MeHRaN GoD ] [ ]
هفته ی دوم  مرداد سال 85 واسه من یکی از بهترین  ؟  بدترین ؟  روزای زندگیم بود ؟  شما چی فک میکنید ؟  بهترین یا بدترین ؟ خب درست حدس زدین بهترین روز زندگیم بود نتایج اولیه کنکور سراسری سال 85 اعلام شد  حالا واسه فهمیدن اینکه بخواین بفهمین رتبم چند شده بودیکم صبر کنین ..  متن کامل خاطره در ادامه مطلب



ادامه مطلب
[ سه شنبه 29 آذر1390 ] [ 6:24 بعد از ظهر ] [ MeHRaN GoD ] [ ]
قسمت هفتم خاطراتم رو حذف کردم چون هر وقت میومدم بنویسم با خوندن  قسمت هفتم بغض میکردم دستام واسه نوشتن شل میشد ... قسمت هشتم خاطراتم رو روز سه شنبه منتشر میکنم...

[ یکشنبه 27 آذر1390 ] [ 5:44 بعد از ظهر ] [ MeHRaN GoD ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

توجه ! توجه ! اگر دچار بیماری قلبی هستین به هیچ وجه خاطرات منو نخونین ! تاکید میکنم به هیچ وجه
اینجا خاطرات خودم مینویسم خاطراتی که درجه هیجانش رو 100 درجه تنظیم شده !
برچسب‌ها وب
امکانات وب