این چند روز اتفاقای خیلی عجیب غریبی واسم افتاده .. فک میکنم اگه بنویسم کلی اعتراف مدرک جرم تلقی بشه و به راحتی اعدامم میکنن ... پس سربسته میگم ...
امدوارم هیشکی این مطالب و به خودش نگیره !![]()
هر دو هفته یه بار کلاس جامع شناسی حقوق داریم صب ساعت 8 تا 10
کی حوصله داره بره سر کلاس ؟؟؟ ولی چون خدایی استادش بد نبود از اون کله گنده های دانشگا محسوب میشد ترجیح میدم برم و اگه تونستم حالشو بگیرم ... ![]()
بدو بدو صبحونه خورده نخورده خودم رسوندم دانشگا ... وسط بهار داره برف میاد جلل خالق ....انگار زمستون بود ... خودشم یه ساعت دو ساعت نبود که ! چند روزیه کلاً هوا بس ناجوانمردانه سرد شده ! امروزم که به صورت دونه های درشت برف ... ![]()
کلاسمون ساعت 8 شروع میشد نیم ساعت دیر کرده بودم ...
اتاق 201 دیدم هیشکی نیس خالیه خالیه ! اول فک کرد دارم ادمه خواب دیشبمو میبینم ! دو سه تا نیشگون گرفتم دیدم نه بابا دردم گرفت بیداره بیدارم ....
یهویی چشم افتاد به تخته سفید کلاس دیدم نوشته کلاس جامعه شناسی اتاق 301 ... عینه گوله پریدم طبقه سوم اتاق 301
در آروم باز کزدم ... دیدم به به ! جمع همه جمعه گلشون کمه ... منم که گل مجلسم ...
نه بابا اینجوریام نبود فقط دو تا از بچه های خودمون بود دو تا دیگه ترم اولی اینا بودن سر جمع میشدیم پنج نفر .. ولی خدایی اینجوریم حال میده بدون هیح مزاحمی و اینا ...
4 تا دختر و یه پسر ! چه شود ! ![]()
![]()
دقیقا یادم نیس بحث در مورد چی بود که یهویی کشید به بحث در مورد حقوق بشر ! حالا حقوق بشر چه ربطی داره به جامعه شناسی حقوق ! باید کتاب بخونین تا متوجه بشین که چی می گم...
استاد نوشت که حقوق بشر بعد زیر مجموعه های حقوق بشر نوشت از قبیل حقوق زنان ، حقوق کودکان ، حقوق سالمندان ، حقوق اقلیت های مذهبی و قومی بگیر برو ولی اصلا اسمی از حقوق مردان نیاورد ...
درسته هنوز پسرمو مرد نشدم ولی خب در آینده ای نه چندان دور قرار مردی بشیم واسه خودمون !
گفتم : چرا از حقوق مردها هیچ عنوانی ذکر نشده توی حقوق بشر ! ![]()
( نکنه مردها اصلا جزء بشریت مجسوب نمیشن ؟ ) ![]()
ایشونم گفتن : نه خب ! آخه حقوق مردها قدرتمند و حقوقشون تضمین شده هس ! بعدش این گروهایی که وجود داره به خاطر اینکه بتونن حقشونو بگیرن به وجود اومدن !
مهران : پس این گروهای ذکر کزدین جرء اقشار ضعیف جامعه بشمار میان !
![]()
استاد : درسته ! ولی داری برداشت سیاسی از حرفام می کنی ! ![]()
منم یه ختده ملیح اومدم واسش ! تا حالیش بشه اینجوریام نیس داداش ! اگه ذکری از حقوق ما مرد ها نشه همه چی برداشت می کنیم تا حال حقوق بشریتو کلاً سر جاش بیاریم ...
این وسط یکی از خانومای که خیلی زرنگ تشریف داشتن ! میگه : استاد همشون ضیفاً جزء اولی ...( که همون حقوق زنان میشه ! )
چون جلسه آخر کلاس بود ! استاد وقت میان ترم تعیین کرد ! دو هفته بعد ! طراحی سوال با خودمونه !
ساعت شده بود 10 یه کلاس ساعت 4 داشتم نمیدونستم برم خونه یا اینکه بمونمو اوقاتمو به بطالت بگذرونم ... تصمیم گرفتم بمونم یه راست رفتم کتابخونه مشغول درس خوندن شدم وقتی ساعت نگا کردم دورو بر 2 بود ... اصلا باورم نمیشد که 4 ساعت یه بند درس خوندم ... ![]()
خیلی خسته بودم شیکمم که گشنه ! رفتم حیاط یه خورده قدم زنی ... ![]()
داشتم بر میگشتم کتابخونه که شادی خانومو دیدم ... اگه خاطراتمو دقیقا دنبال کرده باشین به هویت شادی خانوم پی میبرین ! ![]()
ولی حالا یه گذرا معرفی میکنم که زیاد از قضییه پرت نباشین....
شادی خانوم هم رشته و همکلاسیمونه البته فقط چند تا کلاس با هم بودیم .. اغلب موقع امتحانا همدیگرو میبینیم ...
بهش سلام دادم و زود خواستم در برم که صدام کرد ... گفت : ببخشید بابت دیروز اعصابم خورد بود ...اصلا متوجه نشدم ...
تازه 2ذاربم افتاد که ... دیروز که دیدمش سلام دادم بهش ولی ایشون با کلی مکث و ناز و به سردی جواب سلامم دادن...
خلاصه یه ساعت گیر داده بود که معذرت میخوامو اینا ... منم که دلم گنجیشک ... گفتم که بی خیال بابا ! خواهش می کنم .. متوجه شدم که حواستون یه جای دیگست ...
شادی : شما کلاس دارین؟
مهران : بله! جزا 3 شما چطور ؟
شادی : اتفاقا منم دارم ... این دو ساعت چیکار کنیم ؟
مهران : واسه شما که چیزی نیس ! یه سرویس برین بیان حداقل پوب بنزینو در میارین...
( یارو فک کرد میگم منو جایی برسون اینا ...)
شادی : جایی میخوان برین برسونم ؟
مهران : نه ولی فک کنم کتابمو خونمون جا گذاشتم ... باید برم بیارم ...
شادی : خب من میرسونمتون .... ![]()
مهران : باشه پس بریم ....
( خیلی میخواست خودشو اینجوری بیخیال و لارج نشون بده ولی فک کنم ته دلش هرچی فحش بلد بود نثارم می کرد ) ![]()
مهران : فقط تا بیرون جدا میریم...
شادی : ( با تعجب ) چرا آخه ؟..
مهران : خب بریم میگم بهت ...
فک میکرد مثلا اینجا آکسفورد یا جایی شبیه به ایناس... غافل از اینکه اگه اینجا توقف بیجا و با جا انجام بدی میخوابوننت کمیته انضباطی ...
جلوتر را افتاد یعنی من خودم عقب تر رفتم ... بلاخره خانوما مقدم تشریف دارن...
رسیدیم بیرون دانشگا سوار شدم
شادی : واسه چی گفتین باهم نیایم ؟
مهران : خب گیر میدن دیگه ! نه اینکه من قبلا سوءسابقه دارم واسه اینم نخواستم پای شمارو هم بکشم وسط ...
صدا یه خانوم محترم خارجکی هم که پخش بود ...
همینجوری که داشت میروند یهویی دیدم کمربندمو نبستم... زود دستمو انداختم کمربندمو بستم ... خب بلاخره هر چی باشه یه دختر خانوم داره رانندگی می کنه ... باید نهایت احتیاط و تو اینجور مواقع به کار بست !
چشم به لاک پشت رو داشبورد افتاد ...
مهران : وای اینکه هنوز زنده است ... راست میگن لاک پشت جماعت عمرشون زیاده ها !
شادی : تیمورو میگی ؟ آره خیلی بد بخته از نیم رخ نگا کن...
مهران : آدما از نیم رخ یه جوره دیگه ان !
شادی : راستی اون روز تو شهناز یه دختری رو دیدم خیلی شبیه شما بود یه شال نارنجی پوشیده بود یعنی فک کردم خواهرتون خیلی شبیه بود .... انقدر خندیدم بهش ... دختر فک میکرد دیوونه شدم انقدر میخندم...
مهران : باید جراحی پلاستیک کنم شکل و قیافمو یه خورده مردونه تر کنم... ![]()
شادی : راستی ترم قبل کلاسارو نمیومدین ؟ اصلا نمیدیمتون !
مهران : آره ترم قبل خیلی کم میومدم دانشگا .. رفته بودم کاشان و بیشتر درگیر کارای بابا بودم ...
شادی : کاشان ؟ چه جالب !
مهران : کجاش جالبه ؟! نگفتم که تهران... راستی اگه میگفتم تهران یه چیز عادیه ...
شادی : کاشان جای جالبیه بچه که بودم یه سر رفته بودیم ..
( حالا این بچگیاش از کجا یادش مونده کاشان جای جالبیه یا نه خدا میدونه ) ![]()
شما چند ساله که اومدین اینجا ؟
از چهار سالگی اومدیم ...
خب الان چند سالتونه ؟
شادی : بیستو .... چند میخوره بهم ؟؟؟
مهران بیست و دو !
شادی : آفرین از کجا حدس زدی ؟ ![]()
![]()
مهران : آخه هم سن خودمی !
شادی : تو هم شصت و پنجی ؟؟ چه ماهی ؟؟
مهران : آره .. دو مهر شصت و پنج ! شما ؟
شادی : هشتم اردیبهشت ...
مهران : متولدین اردیبهشت آدمای جالبی از آب در میان...
شادی : به اینجور چیزا متعقد نیستم ...
یه چند دیقه اصلا حرف نزدیم رسیدیم به یه دو راهی پرسید از کدووم ور بریم ! خواستم یه خورده سر به سرش بذارم یه راه نسبتاً دورتر گفتم... وشطای راه میگه .. از اون یکی را میومدیم نزدیکتر بود ... گفتم : خب اگه میدونستی پس چرا از من پرسیدی ؟
هیچی نتونس بگه ... قفل کرد ! نزدیکی خونمون بود که گفتم ... ا من که کتابم پیشمه .. ببخشید ....
این خاطره ادامه داره...
توی ایون خونه داره بارون میباره ....
هر ثانیه که از عمرمون می گذره فکرامون عوض میشه ! بعضی وقتا به کارایی که کردیم می خندیم و تعجب می کنیم یعنی ما اینکارو کردیم...؟؟؟
حالا ماجرای منم همینجوریاست...
هر روز آپ می کردم بهتر بگم هر ساعت آپ می کردم... واسه خودم ابهتی داشتم ... بقول مهسا MeHRan GoD بودم .. ولی حالا چی ؟ حتی سر نمیزنم ببینم این خونه متروک خاک گرفته حالش چطوریاست...
کو اون خاطرات دانشگاه؟؟ فقط اسمش مونده....
شاید یه جای دنیا....
همه ی کارایی که می کنیم دلیل داره ، وقتی دنبال بازدید کننده بودم هر روز کلی مطلب آپ می کردم ... دوست داشتم یه کسی بیاد ببینه .. اون یکی هیچ وقت نیومد آخه اصلا وجود خارجی نداشت ... بر عکس کلی آدم مزخرف چرت و پرت میومدن می گفتن : مطالب وبلاگت خیلی زیباست .. به وبلاگ منم سر بزن ..
شما جای من چیکار می کردین ؟؟؟ یارو مطلب نخونده نظر میذاشت ..
سرد شدم سرد شدم وسط داغی زمستون منجمد شدم... دیگه انگشتم با صفحه کلید قهر کرد ... منم به زندگی واقعی ادامه دادم...
عجب دنیای داشتیم....
از شلوغی حالم بهم میخوره ... عاشق تنهاییم ... یه موقع ساکن یه جزیره ی آبی خیلی قشنگ بودم یادش بخیر ... کلبه کوچولو ... شبیه یه قلب پاک ...
ولی زادگاهم نبود باید بر میگشتم چرا رفتم ؟ چرا برگشتم ... شاید تنها کسی بودم که میتونس جزیره دوست داشتنیو از طوفان نجات بدم ... با اینکه خودم نمیدونستم حتی شاید خود جزیره هم خبر نداشت ولی اون بالایی حتما میدونست داره چیکار می کنه ...
موقع جدایی از جزیره گرفتار طوفان شدم... غرق شدم ... زیر آب هم میتونستم اشکامو ببینم ... آخه این اشکا یادگاری از جزیره بود واسه خاطر دوری از اون بود ...
حالا دوباره متولد شدم با تجربه یه دورره از زندگی تو بهشت و یه طوفان خود ساخته...
تموم.
ولي وقتي ميبينيم كودكانمان به توجه مداوم نيازمندند، خسته ميشويم.
بهتر است صبر كنيم تا بزرگتر شوند.
فرزندان ما كه به سن نوجواني ميرسند، باز كلافه ميشويم، چون دايم بايد با آنها سروكله بزنيم. مطمئناً وقتي بزرگتر شوند و به سنين بالاتر برسند، خوشبخت خواهيم شد.
با خود ميگوييم زندگي وقتي بهتر خواهد شد كه :
همسرمان رفتارش را عوض كند،يك ماشين شيكتر داشته باشيم، بچه هايمان ازدواج كنند،
به مرخصي برويم و در نهايت بازنشسته شويم...
حقيقت اين است كه براي خوشبختي، هيچ زماني بهتر از همين الآن وجود ندارد.
اگر الآن نه، پس كي؟ زندگي همواره پر از چالش است.
بهتر اين است كه اين واقعيت را بپذيريم و تصميم بگيريم كه با وجود همه اين مسائل، شاد و خوشبخت زندگي كنيم.
خيالمان ميرسد كه زندگي، همان زندگي دلخواه، موقعي شروع ميشود كه موانعي كه سر راهمان هستند ، كنار بروند:
مشكلي كه هم اكنون با آن دست و پنجه نرم ميكنيم، كاري كه بايد تمام كنيم،
زماني كه بايد براي كاري صرف كنيم، بدهيهايي كه بايد پرداخت كنيم و ...
بعد از آن زندگي ما، زيبا و لذت بخش خواهد بود!
بعد از آنكه همه اينها را تجربه كرديم، تازه مي فهميم كه زندگي، همين چيزهايي است كه ما آنها را موانع ميشناسيم.
اين بصيرت به ما ياري ميدهد تا دريابيم كه جادهاي بسوي خوشبختي وجود ندارد.
خوشبختي، خودٍ همين جاده است. پس بياييد از هر لحظه لذت ببريم.
براي آغاز يك زندگي شاد و سعادتمند لازم نيست كه در انتظار بنشينيم:
در انتظار فارغ التحصيلي، بازگشت به دانشگاه، كاهش وزن ، افزايش وزن، شروع به كار، ازدواج، شروع تعطيلات، صبح جمعه، در انتظار دريافت وام جديد، خريد يك ماشين نو، باز پرداخت قسطها، بهار و تابستان و پاييز و زمستان، اول برج، پخش فيلم مورد نظرمان از تلويزيون، مردن، تولد مجدد و...
خوشبختي يك سفر است، نه يك مقصد.. هيچ زماني بهتر از همين لحظه براي شاد بودن وجود ندارد.
زندگي كنيد و از حال لذت ببريد
دلم میخواد از اینجا کوچ کنم برم جایی که کسی منو نشناسه . نه خوبی نه بدی از من توی ذهن هیشکی نباشه ... نه میخوام خوب باشم نه بد ... اینجا خیلا منو میشناسن .. نمیتونم خودمو لای خاطرات و حرفام قایم کنم... خوشم نمیاد از اینکه بیای اینجا... همونطور که من هیچوقت به سرزمین تو پا نمیذارم... فراموشی...
اوایل فک میکردم خیلی جالبه که با آدمایی که از طریق وبلاگم آشنا میشم تو محیط واقعی هم برخورد داشته باشم... از نزدیک ببینمشون چه شکلین؟ ولی حالا که تجربه دیدن چندتاشون بهم دست داد پشیمونم ، کاشکی همون تصوری که تو ذهنم در موردشون داشتم باقی میموند..
اعتقاد به شانس بعضی وقتا بر عکسه ، یعنی وقتی که فک میکنم دچار نهایت بدشانسی شدم کافیه قضییه رو بر عکس نگا کنم تا ببینم ای بابا خیلی شانس آوردما...
الانم که دچار بدشانسی فصلی شدم ( البته به خیال خودم ) وقتی قضییه رو بر عکس می کنم میبینم شانس آوردم...
سلام فاحشه!
تعجب كردی!؟... میدانم در كسوت مردان آبرومند، اندیشیدن به تو رسم، و گفتن از تو ننگ است! اما میخواهم برایت بنویسم
شنیده ام، تن می فروشی، برای لقمه نان! چه گناه كبیره ای…! میدانم كه میدانی همه ترا پلید می دانند، من هم مانند همه ام
راستی روسپی! از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو، زنی زنانگی اش را بفروشد كه نان در بیارد رگ غیرت اربابان بیرون می زند !!اما اگر همان زن كلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود این «ایثار» است ! مگر هردواز یك تن نیست؟ مگر هر دو جسم فروشی نیست؟
تن در برابر نان ننگ است
بفروش ! تنت را حراج كن… من در دیارم كسانی را دیدم كه دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان
شرفت را شكر كه اگر میفروشی از تن می فروشی نه از دین
شنیده ام روزه میگیری،
غسل میكنی،
نماز میخوانی،
چهارشنبه ها نذر حرم امامزاده صالح داری،
رمضان بعد از افطار كار می كنی،
محرم تعطیلی.
من از آن میترسم كه روزی با ظاهری عالمانه، جمعه بازار دین خدا را براه كنم، زهد را بساط كنم، غسل هم نكنم، چهارشنبه هم به حرم امامزاده صالح نروم، پیش از افطار و پس از افطار مشغول باشم، محرم هم تعطیل نكنم!
فاحشه!!!… دعایم كن
بلکه دعای ستم دیدگان مورد قبول باشد
فاحشه اعتراض کن
فاحشه پلاکارد در دست به در خانه خدا برو
فاحشه اعتصاب غذا کن
بلکه دلش رحم آید
لباس هایت را بر تن کن
فاحشه بر تن فروشیت ادامه بده
که تن فروشی بارها بهتر از فروش جامعه است
خودکشی صدباره بهتر از خوردن نان چرک آلود است
فاحشه بر خود ببال
که اگر تن می فروشی
اقتدار ملتی را به حراج می گذاری
فاحشه بر خود بناز
که تنها تن عریان به حراج می گذاری و آنطرف تر آقای... اعتقاداتی را به حراج فروش گذاشته
دختري كه براي ادامه تحصيل , پرده بكارتش را به مزايده گذاشت
اين دختر 22 ساله براي پيدا كردن خرج تحصيلات فوق ليسانسش، پرده بكارتش را به مزايده گذاشت. تا كنون 10 هزار مرد براي تصاحب باكرگي اين دختر زيبا وارد مزايده شده اند و قيمت همخوابگي با وي و ازاله بكارتش به رقم عجيب و باورنكردني 3.7 ميليون دلار رسيده است!
ناتالي ديلان 22 ساله كه در شهر سان ديه گو زندگي مي كند مي گويد اين فكر بعد از آنكه خواهرش (آويا) براي سه هفته به روسپيگري پرداخت به ذهنش رسيده است.
به گزارش وبلاگ ترجمه اخبار تركيه به نقل از حريت، وي با اشاره به اينكه در بين پيشنهاد دهندگان مرداني داراي فرزند نيز به چشم مي خورند مي گويد: در بين افرادي كه در مزايده شركت كرده اند مردان جنتلمني نيز وجود دارند.
ناتالي ادامه مي دهد: كساني كه خواهان روابط هميشگي يا طولاني با من هستند در اين مزايده شركت نكنند. چون اين فقط براي يك شب است!
اگر من هنوز ازدواج نکرده ام.. ( دردودل دخترای امروزی )
تقصیر ساعت کاری ام است که صبح خروس خون می روم و بوق سگ می آیم و شانس دیده شدن را از دست می دهم
تقصیر بابا ست که انقدر پول ندارد که چشم مردم در بیاید
تقصیر پسر عموست که نفهمید عقد دختر عمو پسر عمو را در آسمان ها بسته اند
تقصیر استادمان است که جلوی همه به من ابراز علاقه کرد و باعث شد دیگر کسی جرات نکند از من خواستگاری کند
تقصیر مادر شوهر عمه است می دانم بخت مرا بسته است
تقصیر پسر همسایه دست راستی است که به خودش اجازه داد از من خواستگاری کند
تقصیر پسر همسایه دست چپی است که به خودش اجازه نداد از من خواستگاری کند
تقصیر تلویزیون است که تو تمام سریال هایش همه جوان ها ازدواج می کند و اصلا به مشکلات ما جوان های ازدواج نکرده نمی پردازد
تقصیر مطبوعات است که توی مطالبشان همه جوان ها از هم طلاق می گیرند و مردم را نسبت به ازدواج بدبین می سازند
تقصیر مجلس است که به جای اجباری کردن سربازی پسر ها را وادار به ازدواج اجباری نمی کند
تقصیر مردم است که انقلاب کردند و باعث شدند مدارس مختلط جمع شن
تقصیر عراق است که کلی از پسر های اماده به ازدواج ما را به کشتن داد
تقصیر هلند است که همجنسبازی را رواج داد تا مردها دیگر نیازی به زن گرفتن نداشته باشند
تقصیر انگلیس است این گفتن ندارد . همه می دادند همیشه و همه جا کار کار انگلیس است
تقصیر سازمان ملل است که روی سر درش نوشته " بنی ادم اعضای یکدیگر اند" اما مشخص نکرده من جیگر چه کسی هستم!!!
تقصیر کره زمین است که جوری نچرخید که من و نیمه گم شده ام به هم برسیم
اصلا
تقصیر خداست انگار یادش رفته جفت مرا بیافریند
شاید این جمله خیلی قشنگ باشه ! تورو واسه خاطر خودت میخوام! نه واسه چیزای دیگه...
شاید این جمله یکی از عاشقانه ترین جمله های دنیا باشه ! ولی در عمل که خیلی سخت اتفاق میوفته !
تا پول و شهرت یارو از بین میره ! دیگه از چش همه میوفته ! چون تورو دوس ندارن به خاطر اینکه تویی ! تورو دوس دارن واسه اینکه پول و شهرت داری...
تورو دوس دارم به خاطر اینکه زیباترین دختر روی زمینی ![]()
حالا دختره اگه یه روز آرایش نکنه میشه جوجه اردک زشتترین دختر روی زمین ![]()
یا اینکه یه خاطر تیپ و هیکل ! وای به اونروزی که کچل بشیو لباس و تیپت بهم بریزه ! چاق بشی .... دیگه کسی نیس که بگه عزیزم خیلی دوست دارم
جیگرمی ![]()
و مهم تر از همه اخلاق ! ببین چه پسر آقایی هس
چقدر موءدبه
یه پارچه گله
من با اخلاقش حال میکنم ! خیلی لارجه... اصلا بهم گیر نمیده ! نمیگه چی بپوشم چی نپوشم... مثله خر سوارش شدم
حالا اومدیم این آقا پسر از سواری دادن خسته شد ! خواست اظهار نظر کنه ! فقط کافی بگه چی بپوش چی نپوش ! ... عکس العملی که میبینه اینه : وای هیشکی نمیتونه بهم گیر بده بابا و مامان نمی تونن بگن چی بپوش چی نپوش ! چرا هی بهم گیر میدی ... کاش مثله اولا بودی ( خر سواری )
و خیلی دیگه از این موارد که ما توی زندگی با اونا برخورد داریم... امیدوارم هیشکی دچار این عشق پوچ نشه ! ... تورو واسه خاطر خودت دوست دارم...

مرسی بابت کامنت های قشتگتون ( نمیدونم چرا هی خصوصی میزارین؟
)
یکی از بچه ها نظر داده بودن که ایشونم رشتشون حقوقه ! ولی خیلی واسشون سخ میگذره! درسا سنگین و محیط کلاسارو نمیتونن تحمل کنن!
به نظر من کسایی که حقوق میحونن سه دسته هستن ( حالا شاید دسته های دیگه ای وجود داشته باشه )
دسته اول : با اینکه از رشته حقوق متنفرن ولی واسه اینکه این رشته درآمدزا ترین رشته علوم انسانی هس ادامه میدن ! که من خودم تو این دسته هستم.![]()
دسته دوم : آدمای این دسته اصولا با این رشته حال می کنن ! آدمایی هستن که عشق وکالت و قضاوت دارن ... یه جورایی حس پلیسیشون در حد خداست.![]()
دسته سوم : کلا نمیدونن چرا حقوق می خونن فقط همینجوری میخونن
( از رو چش هم چشمی یا مثلا فشار خونوادگی. )
اگه جزء دسته اول هستین به پول و قدرتی که صاحب میشی فک کن
...بقول یکی به آرزهات فک کن ...
اگه جزء دسته دومی دیگه هیچ نیازی نیس واسه روحیه دادن همین که به هدفت داری روز به روز نزدیک میشه خودش بمب روحیه است.![]()
اگه جزء دسته سومی کلا درس و مشق ببوس بذار کنار....![]()
و حالا یه پیشنهاد واسه تقویت درسی : دروسی که حفظی هس مثله حقوق اساسی و حقوق اداری و مثه این درسا چاره ای نداری جز خوندن از بر کردن ولی دروسی که یه خورده انعطاف پذیر هس ! مثه جزا مدنی ، آئین دادرسی بهتره عملی کار کنی یا اگه نمیتونی عملی کار کنی حداقل از اینترنت دنبال پروندهای حقوقی و کیفری بگرد و با استفاده از تئوری توی کتابها روشون تحقیق کن....
نمیدونم رشته های دیگه چقدر سخت یا آسون هستن ! ولی واسه موفق شدن تو رشته حقوق بایس طاقتت خیلی باشه !
امشب یلداس ... ایشالا هیشکی سردش نشه... همه جا برف بباره .. زمستون باشکوه باشه ! اینجا خیلی وقته برف نباریده با اینکه هوا خیلی سرده ! مثه دستای کسی که دیگه واسش فرقی نمی کنه خورشید تو آسمون باشه یا نباشه !
اینروزا اتفاقای جالبی واسم افتاده از سرماخوردگی سه هفته ای گرفته تا پروژه ده میلیون دلاری !
فک کنم یه ماه پیش بود ! اولش خیلی ساده از یه سرفه کوچولو شروع شد !!! سرفه ای که باهاش تا نزدیکی مرگ رفتم و برگشتم
... این بابای ما که ادعاشه از همه چی سر در میاره یه نسخه ای واسم پیچیده بود که اگه به خورد یه فیل گنده میدادی فیله دخلش اومده بود چه برسه به من ! ![]()
انواع جوشوندی ! دم به ساعت یه جوشوندنی درس میکرد میداد به خوردم ! هی میگفتم بابا ول کن ! الان خودش خوب میشه ولی اصلا ول کن نبود ! آخه اونم فمیده بود کنفرانس دارم میخواس مثلا کمکم کنه تا حالام خوب شه ! هی می گف بیا بخور خوب شی ! ![]()
سه شنبه خیلی حالم بد شده بود ! درست روز فرداش امتحان میان ترم اصول فقه داشتم ! گفتم بریم دکتر واسه فردا گیر نکنم ! فک میکردم با چندتا آمپول و قرص سرو تهش هم بیاد ! ولی اوضاع بی ریخت تر از این حرفا بود که با آمپول اینا درس شه ! ![]()
دفترچه بیمه رو ورداشتم رفتم حلال احمر ! تا رفتم تو مطب دکتر حال و روزمو واسش گفتم نوشت واسه آزمایش !
خلاصه بعد که نتیجه رو گرفتم گف باید سم زدایی شی ! تا اینو گف عین لبو زرد شدم !
نه لبو که زرد نمیشه ! پس شبیه چی زرد شدم ؟؟؟
حالا ! خلاصه زرد بودم زردتر شدم ! گفتم آقا دکتر به خدا من معتاد ُ اینا نیستم... گف : واسه اعتیاد نیس که ! خلاصهبعد از ظهر رفتیم واسه سم زدایی ! نمیدونم پرستاره بیهوشم کردن یا خودم بیهوش شدم ... ولی اصلا متوجه اطرفم نبودم چشامم بسته بودم.... ![]()
وقتی چشامو باز کردم ساعت : ۳.۴۵ دقیقه شب بود ! خیلی گشنم بود ... ولی تصمیم گرفتم بازم چشامو ببندمو بخوابم... صبح پاشدم دکترو دیدم گف باید چندتا آمپول تقویتی بزنم... منم که از بچگی از آمپول می ترسیدم ! زورکی قبول کردم ! آخه راستش فک کردم آمپولزنه یه .... هس ولی وقتی رفتم دیدم ای بابا یارو سبیل داره شبیه عکس روبرویی !
آقا یه آمپولی زد که نگو ! تا یک هفته نشیمن گاه مبارکو نمیتونستم بذارم زمین ! لا مصب به دو طرفم زده بود !رفته بودم مهمونی ! بعد اینا می گفتن تو چرا نمیشینی ؟ منم که خجالتی نمیتونستم بگم جریان از چه قراره !
الکی میگفتم میخوام قدم بزنم !
حالا خدارو شک یه بابایی پیدا نشد بگه تو خونه وسط مهمونی هم مگه قدم میزنن... ![]()
دفعه بعد خاطره پروژه ده میلیون دلاری واستون تعرف می کنم
باقی بقایم ![]()
![]()
![]()
![]()
