تبليغاتX
خاطرات دانشگاه !

سرما خوردگی!

سلام.نمیدونم این مدت که آپ نمیکردم چه طوری زنده موندم؟  دستو دلم به نوشتن نمیره ! خسته شدم از آدمای خوش خیال ! آدمایی که حس می کنن مهم هستن ؟ واسه چی ؟  خودشونم نیمدونن! خیلیا نمیدونن جاشون کجاس ؟ هی میخوان بهت پیله کنن ! پشت سرت حرف میزنن ! فک می کنن واسه خودشون کسی هستن  اینجاش دیگه ته خنده اس !

امشب یلداس ... ایشالا هیشکی سردش نشه... همه جا برف بباره .. زمستون باشکوه باشه ! اینجا خیلی وقته برف نباریده با اینکه هوا خیلی سرده ! مثه دستای کسی که دیگه واسش فرقی نمی کنه خورشید تو آسمون باشه یا نباشه !

اینروزا اتفاقای جالبی واسم افتاده از سرماخوردگی سه هفته ای گرفته تا پروژه  ده میلیون دلاری !

فک کنم یه ماه پیش بود ! اولش خیلی ساده از یه سرفه کوچولو شروع شد !!! سرفه ای که باهاش تا نزدیکی مرگ رفتم و برگشتم  ...  این بابای ما که ادعاشه از همه چی سر در میاره یه نسخه ای واسم پیچیده بود که اگه به خورد یه فیل گنده میدادی فیله دخلش اومده بود چه برسه به من !

انواع جوشوندی ! دم به ساعت یه جوشوندنی درس میکرد میداد به خوردم ! هی میگفتم بابا ول کن ! الان خودش خوب میشه ولی اصلا ول کن نبود ! آخه اونم فمیده بود کنفرانس دارم میخواس مثلا کمکم کنه تا حالام خوب شه ! هی می گف بیا بخور خوب شی !

سه شنبه خیلی حالم بد شده بود ! درست روز فرداش امتحان میان ترم اصول فقه داشتم ! گفتم بریم دکتر واسه فردا گیر نکنم ! فک میکردم با چندتا آمپول و قرص سرو تهش هم بیاد ! ولی اوضاع بی ریخت تر از این حرفا بود که با آمپول اینا درس شه !

دفترچه بیمه رو ورداشتم رفتم حلال احمر ! تا رفتم تو مطب دکتر حال و روزمو واسش گفتم نوشت واسه آزمایش !

خلاصه بعد که نتیجه رو گرفتم گف باید سم زدایی شی ! تا اینو گف  عین لبو زرد شدم !   نه لبو که زرد نمیشه ! پس شبیه چی زرد شدم ؟؟؟  حالا ! خلاصه زرد بودم زردتر شدم ! گفتم آقا دکتر به خدا من معتاد ُ اینا نیستم... گف : واسه اعتیاد نیس که ! خلاصهبعد از ظهر رفتیم واسه سم زدایی ! نمیدونم پرستاره بیهوشم کردن یا خودم بیهوش شدم ... ولی اصلا متوجه اطرفم نبودم چشامم بسته بودم....

وقتی چشامو باز کردم ساعت : ۳.۴۵ دقیقه شب بود ! خیلی گشنم بود ... ولی تصمیم گرفتم بازم چشامو ببندمو بخوابم... صبح پاشدم  دکترو دیدم گف باید چندتا آمپول تقویتی بزنم... منم که از بچگی از آمپول می ترسیدم ! زورکی قبول کردم ! آخه راستش فک کردم آمپولزنه یه ....  هس ولی وقتی رفتم دیدم ای بابا یارو سبیل داره شبیه  عکس روبرویی !

 آقا یه آمپولی زد که نگو ! تا یک هفته نشیمن گاه مبارکو نمیتونستم بذارم زمین ! لا مصب به دو طرفم زده بود !رفته بودم مهمونی ! بعد اینا می گفتن تو چرا نمیشینی ؟ منم که خجالتی نمیتونستم بگم جریان از چه قراره !  الکی میگفتم میخوام قدم بزنم !  حالا خدارو شک یه بابایی پیدا نشد بگه تو خونه وسط مهمونی هم مگه قدم میزنن...

دفعه بعد خاطره پروژه ده میلیون دلاری واستون تعرف می کنم

         باقی بقایم

+ نوشته شده در شنبه 30 آذر1387ساعت 12:57 PM توسط MeHRaN GoD |