باس نقش بازی کنی !
دلم میخواد از اینجا کوچ کنم برم جایی که کسی منو نشناسه . نه خوبی نه بدی از من توی ذهن هیشکی نباشه ... نه میخوام خوب باشم نه بد ... اینجا خیلا منو میشناسن .. نمیتونم خودمو لای خاطرات و حرفام قایم کنم... خوشم نمیاد از اینکه بیای اینجا... همونطور که من هیچوقت به سرزمین تو پا نمیذارم... فراموشی...
اوایل فک میکردم خیلی جالبه که با آدمایی که از طریق وبلاگم آشنا میشم تو محیط واقعی هم برخورد داشته باشم... از نزدیک ببینمشون چه شکلین؟ ولی حالا که تجربه دیدن چندتاشون بهم دست داد پشیمونم ، کاشکی همون تصوری که تو ذهنم در موردشون داشتم باقی میموند..
اعتقاد به شانس بعضی وقتا بر عکسه ، یعنی وقتی که فک میکنم دچار نهایت بدشانسی شدم کافیه قضییه رو بر عکس نگا کنم تا ببینم ای بابا خیلی شانس آوردما...
الانم که دچار بدشانسی فصلی شدم ( البته به خیال خودم ) وقتی قضییه رو بر عکس می کنم میبینم شانس آوردم...




