زندگی ماشینی
تاریخ نگارش خاطره 23/1/1388
این چند روز اتفاقای خیلی عجیب غریبی واسم افتاده .. فک میکنم اگه بنویسم کلی اعتراف مدرک جرم تلقی بشه و به راحتی اعدامم میکنن ... پس سربسته میگم ...
امدوارم هیشکی این مطالب و به خودش نگیره !
هر دو هفته یه بار کلاس جامعه شناسی حقوق داریم صب ساعت 8 تا 10
کی حوصله داره بره سر کلاس ؟؟؟ ولی خدایی استادش بد نبود از اون کله گنده های دانشگا محسوب میشد ترجیح میدم برم و اگه تونستم حالشو بگیرم ...
بدو بدو صبحونه خورده نخورده خودم رسوندم دانشگا ... وسط بهار داره برف میاد جلل خالق ....انگار زمستون بود ... خودشم یه ساعت دو ساعت نبود! چند روزیه کلاً هوا خیلی سرد شده ! امروزم که به صورت دونه های درشت برف ...
کلاسمون ساعت 8 شروع میشد نیم ساعت دیر کرده بودم..
اتاق 201 دیدم هیشکی نیس خالیه خالیه ! اول فک کرد دارم ادمه خواب دیشبمو میبینم ! دو سه تا نیشگون گرفتم دیدم نه بابا دردم گرفت بیداره بیدارم ....
یهویی چشم افتاد به تخته سفید کلاس دیدم نوشته کلاس جامعه شناسی اتاق 301 ... عینه گوله پریدم طبقه سوم اتاق 301
در آروم باز کزدم ... دیدم به به ! جمع همه جمعه گلشون کمه ... منم که گل مجلسم ...
نه بابا اینجوریام نبود فقط دو تا از بچه های خودمون بود دو تا دیگه ترم اولی اینا بودن سر جمع میشدیم پنج نفر .. ولی خدایی اینجوریم حال میده بدون هیح مزاحمی و اینا ...
4 تا دختر و یه پسر ! چه شود !
دقیقا یادم نیس بحث در مورد چی بود که یهویی کشید به بحث حقوق بشر ! حالا حقوق بشر چه ربطی داره به جامعه شناسی حقوق ! باید کتاب بخونین تا متوجه بشین که چی می گم...
استاد نوشت که حقوق بشر بعد زیر مجموعه های حقوق بشر نوشت از قبیل حقوق زنان ، حقوق کودکان ، حقوق سالمندان ، حقوق اقلیت های مذهبی و قومی بگیر برو ولی اصلا اسمی از حقوق مردان نیاورد ...
درسته هنوز پسرمو مرد نشدم ولی خب در آینده ای نه چندان دور قرار مردی بشیم واسه خودمون !
گفتم : چرا از حقوق مردها هیچ عنوانی ذکر نشده توووو حقوق بشر !
( نکنه مردها اصلا جزء بشریت مجسوب نمیشن ؟ )
ایشونم گفتن : نه خب ! آخه مردها قدرتمند و حقوقشون تضمین شده هس ! بعدش این گروهایی که وجود داره به خاطر اینکه بتونن حقشونو بگیرن به وجود اومدن !
مهران : پس این گروهای ذکر کزدین جرء اقشار ضعیف جامعه بشمار میان !
استاد : درسته ! ولی داری برداشت سیاسی از حرفام می کنی !
منم یه ختده ملیح اومدم واسش ! تا حالیش بشه اینجوریام نیس داداش ! اگه ذکری از حقوق ما مرد ها نشه همه چی برداشت می کنیم تا حال حقوق بشریتو کلاً سر جاش بیاریم ...
این وسط یکی از خانومای که خیلی زرنگ تشریف داشتن ! میگه : استاد همشون ضیفاً جزء اولی ...( که همون حقوق زنان میشه ! )
چون جلسه آخر کلاس بود ! استاد وقت میان ترم تعیین کرد ! دو هفته بعد ! طراحی سوال با خودمونه !
ساعت شده بود 10 یه کلاس ساعت 4 داشتم نمیدونستم برم خونه یا اینکه بمونمو اوقاتمو به بطالت بگذرونم ... تصمیم گرفتم بمونم یه راست رفتم کتابخونه مشغول درس خوندن شدم یه سری هم به سایت زدم وقتی ساعت نگا کردم دورو بر 2 بود ... اصلا باورم نمیشد که 4 ساعت چه جوری گذشت..
خیلی خسته بودم شیکمم که گشنه ! رفتم حیاط یه خورده قدم زنی ...حوصله نداشتم برم بیرون غذا بگیریم..
داشتم بر میگشتم کتابخونه که شادی خانومو دیدم ... اگه خاطراتمو دقیقا دنبال کرده باشین به هویت شادی خانوم پی میبرین !
ولی حالا یه گذرا معرفی میکنم که زیاد از قضییه پرت نباشین....
شادی خانوم هم رشته و همکلاسیمونه البته فقط چند تا کلاس با هم بودیم .. اغلب موقع امتحانا همدیگرو میبینیم ...
بهش سلام دادم و زود خواستم در برم که صدام کرد ... گفت : ببخشید بابت دیروز اعصابم خورد بود ...اصلا متوجه نشدم ...
تازه 2ذاربم افتاد که ... دیروز که دیدمش سلام دادم بهش ولی ایشون با کلی مکث و ناز و به سردی جواب سلامم دادن...
خلاصه یه ساعت گیر داده بود که معذرت میخوامو اینا ... منم که دلم گنجیشک ... گفتم که بی خیال بابا ! خواهش می کنم .. متوجه شدم که حواستون یه جای دیگست ...
شادی : شما کلاس دارین؟
مهران : بله! جزا 3 شما چطور ؟
شادی : اتفاقا منم دارم ... این دو ساعت چیکار کنیم ؟
مهران : واسه شما که چیزی نیس ! یه سرویس برین بیان حداقل پوب بنزینو در میارین...
( یارو فک کرد میگم منو جایی برسون اینا ...)
شادی : جایی میخوان برین برسونم ؟
مهران : نه ولی فک کنم کتابمو خونمون جا گذاشتم ... باید برم بیارم ...
شادی : خب من میرسونمتون ....
مهران : باشه پس بریم ....
( خیلی میخواست خودشو اینجوری بیخیال و لارج نشون بده ولی فک کنم ته دلش هرچی فحش بلد بود نثارم می کرد )
مهران : فقط تا بیرون جدا میریم...
شادی : ( با تعجب ) چرا آخه ؟..
مهران : خب بریم میگم بهت ...
فک میکرد مثلا اینجا آکسفورد یا جایی شبیه به ایناس... غافل از اینکه اگه اینجا توقف بیجا و با جا انجام بدی میخوابوننت کمیته انضباطی ...
جلوتر را افتاد یعنی من خودم عقب تر رفتم ... بلاخره خانوما مقدم تشریف دارن...
رسیدیم بیرون دانشگا سوار شدم
شادی : واسه چی گفتین باهم نیایم ؟
مهران : خب گیر میدن دیگه ! نه اینکه من قبلا سوءسابقه دارم واسه اینم نخواستم پای شمارو هم بکشم وسط ...
صدا یه خانوم محترم خارجکی هم که پخش بود ...
همینجوری که داشت میروند یهویی دیدم کمربندمو نبستم... زود دستمو انداختم کمربندمو بستم ... خب بلاخره هر چی باشه یه دختر خانوم داره رانندگی می کنه ... باید نهایت احتیاط و تو اینجور مواقع به کار بست !
چشم به لاک پشت رو داشبورد افتاد ...
مهران : وای اینکه هنوز زنده است ... راست میگن لاک پشت جماعت عمرشون زیاده ها !
شادی : تیمورو میگی ؟ آره خیلی بد بخته از نیم رخ نگا کن...
مهران : آدما از نیم رخ یه جوره دیگه ان !
شادی : راستی اون روز تو شهناز یه دختری رو دیدم خیلی شبیه شما بود یه شال نارنجی پوشیده بود یعنی فک کردم خواهرتون خیلی شبیه بود .... انقدر خندیدم بهش ... دختر فک میکرد دیوونه شدم انقدر میخندم...
مهران : باید جراحی پلاستیک کنم شکل و قیافمو یه خورده مردونه تر کنم...
شادی : راستی ترم قبل کلاسارو نمیومدین ؟ اصلا نمیدیمتون !
مهران : آره ترم قبل خیلی کم میومدم دانشگا .. رفته بودم کاشان و بیشتر درگیر کارای بابا بودم ...
شادی : کاشان ؟ چه جالب !
مهران : کجاش جالبه ؟! نگفتم که تهران... اگه میگفتم تهران یه چیز عادیه ...
شادی : کاشان جای جالبیه بچه که بودم یه سر رفته بودیم ..
( حالا این بچگیاش از کجا یادش مونده کاشان جای جالبیه یا نه خدا میدونه )
شما چند ساله که اومدین اینجا ؟
از چهار سالگی اومدیم ...
خب الان چند سالتونه ؟
شادی : بیستو .... چند میخوره بهم ؟؟؟
مهران بیست و دو !
شادی : آفرین از کجا حدس زدی ؟
مهران : آخه هم سن خودمی !
شادی : تو هم شصت و پنجی ؟؟ چه ماهی ؟؟
مهران : آره .. دو مهر شصت و پنج ! شما ؟
شادی : ...
مهران : متولدین .... آدمای جالبی از آب در میان...
شادی : به اینجور چیزا متعقد نیستم ...
تو همین موقع گوشی زنگ زد یکی از بچه ها بود طبق معمول یکی دو ماه مونده امتحانا شروع شه همه دنبال کتاب جزوء کمک درسی می گردند
...
داشتم حرف میزدم که رسیدیم سر یه دو راهی منم ...
شادی خیلی آروم طوری که صداش شنیده نشه پرسید از کدوم ور بریم ؟
منم که حواسم نبود : یه مسیر نسبتاً دورتر گفتم...
بعد اینکه صحبتم تموم شد ... شادی با اینکه عصبانی شد ولی باز سعی می کرد خودشو آروم جلوه بده .. گفت : از اون یکی مسیر میومدیم نزدیکتر بودا...
گفتم : خب اگه میشناسی پس چرا پرسیدی؟ تازه حواسم نبود!
نزدیکای خونمون بود که گقتم خب همین دوروبرا نگه دار برم کتابو ور دارم بیام ...
شادی : از مامانو بابات میترسی ؟ مارو ببینن ؟ یا از خواهر و برادارات ...
خواستم کم نیارم گفتم : از اینایی که میگی ما ندارم ... خودمم از حرفم خندم گرف !
شادی : منم تنهام ...
مهران: خب میتونی منو داداشی خودت بدونی ...
شادی: مرسی !
مهران : کار دیگه ای نکنیا... فقط میتونی حساب کنی نه اینکه با یکی دشمنی داشتی کتکاری داشتی منو بفرستی جلو...
دیدم این نگه نمیداره ... تا دم در خونمون میاد و آقاجونم ببینه سوار یه ماشین دختر نامحرم ... وای حتی فک کردن و تصور کردن این صحنه دخلمو میاره ... تازه آقاجون یه طرف جواب پشمی رو چی بدم ؟ البته فکر بد نکنین پشمی همون گربه معروفمه که بعد از دست دادن ملوس خان تنها همدمو مشاورمه...
اگه پشمی منو سوار یه ماشین دختر نامحرم میدید ... یه پنجول رو صورت شادی پیاده می کرد آخه نه اینکه رو من غیرت داره ... واسه اینم بلاخره دیگه
واسه اینکه نه آقاجونم ناراحت شه نه پشمی جونم .. باید زود یه نقشه سوار میکردم ! رشته ما همینجور که میدونین حقه بازیه ! خب منم یه جاهای باید ثابت کنم که یه جورایی تو این رشته خبره هستم ... زودی درهای اندیشمو وا کردم ... واسه چی میریم خونمون ؟؟؟ خب الاغ پرسیدن داره ! نمیرین که قهوه بخرینو باهم گپ بزنین ... میریم که کتاب جزا اختصاصی رو برداری برگردی ! درسته ولی الاغ خودتی ! بیشعور !
خب ! پس اگه کتاب پیشم باشه دلیلی واسه رفتن به خونمون وجود نداره ! دسته؟ آره دیگه !
مهران : ا کتابم که پیشمه ! ببخشین ! کتابم پیشمه ..... یه نیشخند خوشگم زدم !
منتظر عکس العمل شادی بودم ! باز با همون حالتی که اکثرا دیدم ، جدی و اینکه سعی میکرد نارحتی خودشو بروز نده ! یعنی به هیچ وجه ممکن کم نمیاورد...
! بازم سعی کرد خودشو بیخال و لارج نشون بده ولی ته دلش باز فحش ناموسی زیر نویس میشد !
دور زد و خواست برگردیم
مهران : خواهشاً از یه مسیری که اومدیم برنگردیم ؟
شادی : چــــــــــرا؟
مهران : خب برنگردیم دیگه...
شادی: اتفاقای افتاده !
مهران : نه اتفاقی نیافتاده فقط از این مسیر برنگردیم...
شادی : واس چی ؟؟؟؟
مهران : باشه بیخیال از همین مسیر برگردیم !
فرمون پیچوند سمت یه مسیر دیگه بازم گیر داد چرا ؟چرا..........
دیدم ول کن نیس ، الکی گفتم : تو این مسیر یکی از آشناهمون تصادف کرده بود و از این مزخرفا سر هم کردم ...
بحث کشید به موزیک و خوندن و اینا...
گیر داده بود می گف دوس دارم گیتار بزنم البته پیش خیلیا رفتم بیچاره ها هرجوری خواستم کمکم کردن ولی نتونستم... شما کسی و نمیشناسی؟
نمیدونم چرا بعضی فک می کنن من از همه چی سر در میارمو کلی دوست و آشنا دارمو ... در حالیکه فک میکنم معمولی ترین آدم روی این زمینم... درست شکل همه ی آدما .. زندگی دموده با آدمای دموده !
مهران : نه آشنایی تو این مورد ندارم ولی قبل اینکه آشنا و استاد خوب لازم باشه ، استعداد و ظرفیت خود شخص مهمتره ... ( یه جوری تیکه رو قالبش کردم که عزیز برادر گیتار زدن رانندگی نیس که بخوای سه سوته یاد بگیری )
همنجوری که گفتم شادی مسیر عوض کرد ولی از یه مسیر نسبتا طولانی تر روند ! منم که وسطای راه متوجه شدم گفتم : ا پس چرا از این مسیر اومدی ! اینکه دورتره !
شادی ( با حال شاکی ) : خب خودت میگی از یه مسیر دیگه بریم .. دلیلشم که نمیگی ...
مهران : خب میتونستی از مسیر کمربندی بری !
کتاب جزا شادی از رو داشبورد ور داشتم باز کزدم ، پرسیدم : خوندی ؟
- آره
- بپرسم ؟
- بپرس !
تو منبعی که واسمون معرفی کردند کتاب از صفحه 253 اینا شروع میشه ! منم که یادم نبود از همون صفحات اولی پرسیدم ! شادی هم زود سوء استفاده کرد و زد تو برجکم گفت : از قسمت جعل شروع میشه ! خنگ خدا ( البته این خنگ خدارو تو دلش بهم گف )
مهران : میدونستم ، میخواستم امتحانت کنم ببینم میدونی یا نه ! کنف شدم ناجور !
کتابو بستم گذاشتم سر جاش !
یه مدت دوباره ساکت بودم... یهویی شادی یاد یه خاطره جریمه شدنش افتاد ..
یه روز این تقاطع رو کلا داشتم برعکس دور میزدم که افسر گف بزن کنار و گواهینامه رو گرفته میگه : شادی خانوم اگه اینجوری یرونی نمیشه ها !
مهران : حالا چرا با اسم کوچیک صدا کرد ! ( مثلا غیرتیم )
شادی : اتفاقا ! منم خودم موندم...
بعد تو خلال مسیر یکی یکی دفتر و محل کار فک و فامیل شو نشون میداد !
اینجا دفتر دایی ! اینجا دفتر شوهر عمه اینا....
بعد از تو کیفش کارت دفتر کار مامانشو بهم داد !
هوا کم کم گرم شده بود دیگه اثری از اون برف سوز ناک نبود ... ژاکت بافتنی شو در آورد !
یه مانتو آبی اجق وجق البت نه کوتاه بود نه تنگ !
خواستم یه خورده سر به سرش بذارم گفتم : چه مانتو قشنگی !
- مرسی
مهران : میتونی بگی قابل تورو نداره ! نه اینکه مارو شکل دختر کردی ! حالا مانتو هم تعارف کنی بد نیس !
دوباره هر دوتامون خندیدیم...
چاک مانتوش یه خورده زیادی باز بود البت من اصلا دقت نکردم...
شادی : سنجاق داری ؟
مهران : نه ! واسه چی میخوای ؟
شادی : آخه حراست به مانتوم گیر میده ! ...
جلو یه سوپری نگه داشت !
- میشه ببینی سنجاق داره ؟ یه Hibye با یه شیر موز واسم بگیر !
با اکراه تموم در باز کردم رفتم دم سوپری از شانسم بسته بود ! دو سه بار دستگیره در چرخوندم ولی بسته بود... دوباره برگشتم سوار شدم ...
- بسته بود !
فک کنم یکی جلوتر هست ...
دوباره پارک کرد بغل !
این یکی دیگه باز بود ! دوباره با بی حوصلگی پیاده شدم ... آخه من چیکار کنم...
همین که وارد مغازه شدم دیدم یه پیری مشنگ نشته بشته دخل ! خدا شانسو میبینی از هر طرف بدبیاری ...
ببخشین سنجاق دارین ؟
چه جور سنجاقی ؟ ته گرد قفلی چه جوری ؟
گفتم فرق نداره هر جوری باشه کارم را میوفته...
- نه نداریم...
خب عزیز دلم اگه هیچ کدومشو نداری پس چرا نوعشو می پرسی ؟؟؟ همون اول بگو ندارم دیگه !
زودی یکی برداشتم ... حساب کردم اومدم بیرون یه پفک نمکی واسه خودم گرفتم ...
کمبود نمک بهم دس داده بود
- بفرمایین اینم سفارش خرید تون ... البته این یکی هم سنجاق نداشت از هیچ نوعی ! میشه 850 تومن ! البته قابل شما رو نداره ! ( چی چی قابل نداره رد کن بیاد ! )
یه لبخند ملیح اومد واسم بعد از تو کیفش یه 2 تومنی در آورد گفت بقیه اش !
خب اونایی که بهم گیر میدن میگن چرا از یه خانوم پول میگیری و بهم لقب پروووووووووو میدن !بگن من پروووووووو ام یا شادی خانوم ؟
مگه من شوفر تاکسیم که 2تومنی خرد کنم ... تازه شوفر تاکسیم 2تومن خورد نداره ...
خلاصه زدم تو دنده پروریم گرفتم ازش ... آقا چشتون روز بد نبینه ! حالا این جیبو بگرد جیب پشتی ! خلاصه به هر زحمتی بود 1050 جور کردم ...
- بفرماین بیشتر از این خورد ندارم !
- خب ! پس صد تومن بدهکاری ...
یه جوری گفت بدهکار که هرکی ندونه فک می کنه چک 100 میلیونی بهش بدهکارم...

دیگه رسیده بودیم نزدیکای دانشگا
یه ماشین خیلی گنده از اونا که کلی دود اگزوز میده بیرون جلومون داشت واسه خودش می رفت ،شادی سرعت کم کرد تا یه خورده ازمون دور شه ... منم از رو لجبازی شیشه رو دادم پایین یه نفس عمیق کشدیم به به !
شادی: خب به جای این برو سیگار بکش!
مهران : نه بابا سیگار سرطان زاست...
شادی: آخ چقد پاستوریزه ای تو ! مشروب چطور ؟
مهران : نـــــــــــــه ! هیچی . اتفاقا چند روز قبل یه تست....( یادم رفت اسم تست چی بود )
داشتم فک میکردم که اسم تسته چی بود شادی پرید وسط حرفام
شادی: تست حاملگی ؟
تا اینو گف دوتایی ترکیدم از خنده !
مهران : نـــــــه ! یه تست کلی بود آزمایش خون و تست اعتیاد و اینا... نتیجه اش منفی بود...
تقریبا دیگه رسیده بودیم جلو دانشگاه ! بیسکویت و شیر موش باز کردم گفتم بفرماین !
شیر موز تا نصفه خورده بعد پرو پرو تعارف می کنه!
تشکر کردمو پیاده شدم رفتم سمت کلاس 301 جزای اختصاصی 3...
این چند روز اتفاقای خیلی عجیب غریبی واسم افتاده .. فک میکنم اگه بنویسم کلی اعتراف مدرک جرم تلقی بشه و به راحتی اعدامم میکنن ... پس سربسته میگم ...
امدوارم هیشکی این مطالب و به خودش نگیره !
هر دو هفته یه بار کلاس جامعه شناسی حقوق داریم صب ساعت 8 تا 10
کی حوصله داره بره سر کلاس ؟؟؟ ولی خدایی استادش بد نبود از اون کله گنده های دانشگا محسوب میشد ترجیح میدم برم و اگه تونستم حالشو بگیرم ...
بدو بدو صبحونه خورده نخورده خودم رسوندم دانشگا ... وسط بهار داره برف میاد جلل خالق ....انگار زمستون بود ... خودشم یه ساعت دو ساعت نبود! چند روزیه کلاً هوا خیلی سرد شده ! امروزم که به صورت دونه های درشت برف ...
کلاسمون ساعت 8 شروع میشد نیم ساعت دیر کرده بودم..
اتاق 201 دیدم هیشکی نیس خالیه خالیه ! اول فک کرد دارم ادمه خواب دیشبمو میبینم ! دو سه تا نیشگون گرفتم دیدم نه بابا دردم گرفت بیداره بیدارم ....
یهویی چشم افتاد به تخته سفید کلاس دیدم نوشته کلاس جامعه شناسی اتاق 301 ... عینه گوله پریدم طبقه سوم اتاق 301
در آروم باز کزدم ... دیدم به به ! جمع همه جمعه گلشون کمه ... منم که گل مجلسم ...
نه بابا اینجوریام نبود فقط دو تا از بچه های خودمون بود دو تا دیگه ترم اولی اینا بودن سر جمع میشدیم پنج نفر .. ولی خدایی اینجوریم حال میده بدون هیح مزاحمی و اینا ...
4 تا دختر و یه پسر ! چه شود !
دقیقا یادم نیس بحث در مورد چی بود که یهویی کشید به بحث حقوق بشر ! حالا حقوق بشر چه ربطی داره به جامعه شناسی حقوق ! باید کتاب بخونین تا متوجه بشین که چی می گم...
استاد نوشت که حقوق بشر بعد زیر مجموعه های حقوق بشر نوشت از قبیل حقوق زنان ، حقوق کودکان ، حقوق سالمندان ، حقوق اقلیت های مذهبی و قومی بگیر برو ولی اصلا اسمی از حقوق مردان نیاورد ...
درسته هنوز پسرمو مرد نشدم ولی خب در آینده ای نه چندان دور قرار مردی بشیم واسه خودمون !
گفتم : چرا از حقوق مردها هیچ عنوانی ذکر نشده توووو حقوق بشر !
( نکنه مردها اصلا جزء بشریت مجسوب نمیشن ؟ )
ایشونم گفتن : نه خب ! آخه مردها قدرتمند و حقوقشون تضمین شده هس ! بعدش این گروهایی که وجود داره به خاطر اینکه بتونن حقشونو بگیرن به وجود اومدن !
مهران : پس این گروهای ذکر کزدین جرء اقشار ضعیف جامعه بشمار میان !
استاد : درسته ! ولی داری برداشت سیاسی از حرفام می کنی !
منم یه ختده ملیح اومدم واسش ! تا حالیش بشه اینجوریام نیس داداش ! اگه ذکری از حقوق ما مرد ها نشه همه چی برداشت می کنیم تا حال حقوق بشریتو کلاً سر جاش بیاریم ...
این وسط یکی از خانومای که خیلی زرنگ تشریف داشتن ! میگه : استاد همشون ضیفاً جزء اولی ...( که همون حقوق زنان میشه ! )
چون جلسه آخر کلاس بود ! استاد وقت میان ترم تعیین کرد ! دو هفته بعد ! طراحی سوال با خودمونه !
ساعت شده بود 10 یه کلاس ساعت 4 داشتم نمیدونستم برم خونه یا اینکه بمونمو اوقاتمو به بطالت بگذرونم ... تصمیم گرفتم بمونم یه راست رفتم کتابخونه مشغول درس خوندن شدم یه سری هم به سایت زدم وقتی ساعت نگا کردم دورو بر 2 بود ... اصلا باورم نمیشد که 4 ساعت چه جوری گذشت..
خیلی خسته بودم شیکمم که گشنه ! رفتم حیاط یه خورده قدم زنی ...حوصله نداشتم برم بیرون غذا بگیریم..
داشتم بر میگشتم کتابخونه که شادی خانومو دیدم ... اگه خاطراتمو دقیقا دنبال کرده باشین به هویت شادی خانوم پی میبرین !
ولی حالا یه گذرا معرفی میکنم که زیاد از قضییه پرت نباشین....
شادی خانوم هم رشته و همکلاسیمونه البته فقط چند تا کلاس با هم بودیم .. اغلب موقع امتحانا همدیگرو میبینیم ...
بهش سلام دادم و زود خواستم در برم که صدام کرد ... گفت : ببخشید بابت دیروز اعصابم خورد بود ...اصلا متوجه نشدم ...
تازه 2ذاربم افتاد که ... دیروز که دیدمش سلام دادم بهش ولی ایشون با کلی مکث و ناز و به سردی جواب سلامم دادن...
خلاصه یه ساعت گیر داده بود که معذرت میخوامو اینا ... منم که دلم گنجیشک ... گفتم که بی خیال بابا ! خواهش می کنم .. متوجه شدم که حواستون یه جای دیگست ...
شادی : شما کلاس دارین؟
مهران : بله! جزا 3 شما چطور ؟
شادی : اتفاقا منم دارم ... این دو ساعت چیکار کنیم ؟
مهران : واسه شما که چیزی نیس ! یه سرویس برین بیان حداقل پوب بنزینو در میارین...
( یارو فک کرد میگم منو جایی برسون اینا ...)
شادی : جایی میخوان برین برسونم ؟
مهران : نه ولی فک کنم کتابمو خونمون جا گذاشتم ... باید برم بیارم ...
شادی : خب من میرسونمتون ....
مهران : باشه پس بریم ....
( خیلی میخواست خودشو اینجوری بیخیال و لارج نشون بده ولی فک کنم ته دلش هرچی فحش بلد بود نثارم می کرد )
مهران : فقط تا بیرون جدا میریم...
شادی : ( با تعجب ) چرا آخه ؟..
مهران : خب بریم میگم بهت ...
فک میکرد مثلا اینجا آکسفورد یا جایی شبیه به ایناس... غافل از اینکه اگه اینجا توقف بیجا و با جا انجام بدی میخوابوننت کمیته انضباطی ...
جلوتر را افتاد یعنی من خودم عقب تر رفتم ... بلاخره خانوما مقدم تشریف دارن...
رسیدیم بیرون دانشگا سوار شدم
شادی : واسه چی گفتین باهم نیایم ؟
مهران : خب گیر میدن دیگه ! نه اینکه من قبلا سوءسابقه دارم واسه اینم نخواستم پای شمارو هم بکشم وسط ...
صدا یه خانوم محترم خارجکی هم که پخش بود ...
همینجوری که داشت میروند یهویی دیدم کمربندمو نبستم... زود دستمو انداختم کمربندمو بستم ... خب بلاخره هر چی باشه یه دختر خانوم داره رانندگی می کنه ... باید نهایت احتیاط و تو اینجور مواقع به کار بست !
چشم به لاک پشت رو داشبورد افتاد ...
مهران : وای اینکه هنوز زنده است ... راست میگن لاک پشت جماعت عمرشون زیاده ها !
شادی : تیمورو میگی ؟ آره خیلی بد بخته از نیم رخ نگا کن...
مهران : آدما از نیم رخ یه جوره دیگه ان !
شادی : راستی اون روز تو شهناز یه دختری رو دیدم خیلی شبیه شما بود یه شال نارنجی پوشیده بود یعنی فک کردم خواهرتون خیلی شبیه بود .... انقدر خندیدم بهش ... دختر فک میکرد دیوونه شدم انقدر میخندم...
مهران : باید جراحی پلاستیک کنم شکل و قیافمو یه خورده مردونه تر کنم...
شادی : راستی ترم قبل کلاسارو نمیومدین ؟ اصلا نمیدیمتون !
مهران : آره ترم قبل خیلی کم میومدم دانشگا .. رفته بودم کاشان و بیشتر درگیر کارای بابا بودم ...
شادی : کاشان ؟ چه جالب !
مهران : کجاش جالبه ؟! نگفتم که تهران... اگه میگفتم تهران یه چیز عادیه ...
شادی : کاشان جای جالبیه بچه که بودم یه سر رفته بودیم ..
( حالا این بچگیاش از کجا یادش مونده کاشان جای جالبیه یا نه خدا میدونه )
شما چند ساله که اومدین اینجا ؟
از چهار سالگی اومدیم ...
خب الان چند سالتونه ؟
شادی : بیستو .... چند میخوره بهم ؟؟؟
مهران بیست و دو !
شادی : آفرین از کجا حدس زدی ؟
مهران : آخه هم سن خودمی !
شادی : تو هم شصت و پنجی ؟؟ چه ماهی ؟؟
مهران : آره .. دو مهر شصت و پنج ! شما ؟
شادی : ...
مهران : متولدین .... آدمای جالبی از آب در میان...
شادی : به اینجور چیزا متعقد نیستم ...
تو همین موقع گوشی زنگ زد یکی از بچه ها بود طبق معمول یکی دو ماه مونده امتحانا شروع شه همه دنبال کتاب جزوء کمک درسی می گردند
داشتم حرف میزدم که رسیدیم سر یه دو راهی منم ...
شادی خیلی آروم طوری که صداش شنیده نشه پرسید از کدوم ور بریم ؟
منم که حواسم نبود : یه مسیر نسبتاً دورتر گفتم...
بعد اینکه صحبتم تموم شد ... شادی با اینکه عصبانی شد ولی باز سعی می کرد خودشو آروم جلوه بده .. گفت : از اون یکی مسیر میومدیم نزدیکتر بودا...
گفتم : خب اگه میشناسی پس چرا پرسیدی؟ تازه حواسم نبود!
نزدیکای خونمون بود که گقتم خب همین دوروبرا نگه دار برم کتابو ور دارم بیام ...
شادی : از مامانو بابات میترسی ؟ مارو ببینن ؟ یا از خواهر و برادارات ...
خواستم کم نیارم گفتم : از اینایی که میگی ما ندارم ... خودمم از حرفم خندم گرف !
شادی : منم تنهام ...
مهران: خب میتونی منو داداشی خودت بدونی ...
شادی: مرسی !
مهران : کار دیگه ای نکنیا... فقط میتونی حساب کنی نه اینکه با یکی دشمنی داشتی کتکاری داشتی منو بفرستی جلو...
دیدم این نگه نمیداره ... تا دم در خونمون میاد و آقاجونم ببینه سوار یه ماشین دختر نامحرم ... وای حتی فک کردن و تصور کردن این صحنه دخلمو میاره ... تازه آقاجون یه طرف جواب پشمی رو چی بدم ؟ البته فکر بد نکنین پشمی همون گربه معروفمه که بعد از دست دادن ملوس خان تنها همدمو مشاورمه...
اگه پشمی منو سوار یه ماشین دختر نامحرم میدید ... یه پنجول رو صورت شادی پیاده می کرد آخه نه اینکه رو من غیرت داره ... واسه اینم بلاخره دیگه
واسه اینکه نه آقاجونم ناراحت شه نه پشمی جونم .. باید زود یه نقشه سوار میکردم ! رشته ما همینجور که میدونین حقه بازیه ! خب منم یه جاهای باید ثابت کنم که یه جورایی تو این رشته خبره هستم ... زودی درهای اندیشمو وا کردم ... واسه چی میریم خونمون ؟؟؟ خب الاغ پرسیدن داره ! نمیرین که قهوه بخرینو باهم گپ بزنین ... میریم که کتاب جزا اختصاصی رو برداری برگردی ! درسته ولی الاغ خودتی ! بیشعور !
خب ! پس اگه کتاب پیشم باشه دلیلی واسه رفتن به خونمون وجود نداره ! دسته؟ آره دیگه !
مهران : ا کتابم که پیشمه ! ببخشین ! کتابم پیشمه ..... یه نیشخند خوشگم زدم !
منتظر عکس العمل شادی بودم ! باز با همون حالتی که اکثرا دیدم ، جدی و اینکه سعی میکرد نارحتی خودشو بروز نده ! یعنی به هیچ وجه ممکن کم نمیاورد...
! بازم سعی کرد خودشو بیخال و لارج نشون بده ولی ته دلش باز فحش ناموسی زیر نویس میشد !
دور زد و خواست برگردیم
مهران : خواهشاً از یه مسیری که اومدیم برنگردیم ؟
شادی : چــــــــــرا؟
مهران : خب برنگردیم دیگه...
شادی: اتفاقای افتاده !
مهران : نه اتفاقی نیافتاده فقط از این مسیر برنگردیم...
شادی : واس چی ؟؟؟؟
مهران : باشه بیخیال از همین مسیر برگردیم !
فرمون پیچوند سمت یه مسیر دیگه بازم گیر داد چرا ؟چرا..........
دیدم ول کن نیس ، الکی گفتم : تو این مسیر یکی از آشناهمون تصادف کرده بود و از این مزخرفا سر هم کردم ...
بحث کشید به موزیک و خوندن و اینا...
گیر داده بود می گف دوس دارم گیتار بزنم البته پیش خیلیا رفتم بیچاره ها هرجوری خواستم کمکم کردن ولی نتونستم... شما کسی و نمیشناسی؟
نمیدونم چرا بعضی فک می کنن من از همه چی سر در میارمو کلی دوست و آشنا دارمو ... در حالیکه فک میکنم معمولی ترین آدم روی این زمینم... درست شکل همه ی آدما .. زندگی دموده با آدمای دموده !
مهران : نه آشنایی تو این مورد ندارم ولی قبل اینکه آشنا و استاد خوب لازم باشه ، استعداد و ظرفیت خود شخص مهمتره ... ( یه جوری تیکه رو قالبش کردم که عزیز برادر گیتار زدن رانندگی نیس که بخوای سه سوته یاد بگیری )
همنجوری که گفتم شادی مسیر عوض کرد ولی از یه مسیر نسبتا طولانی تر روند ! منم که وسطای راه متوجه شدم گفتم : ا پس چرا از این مسیر اومدی ! اینکه دورتره !
شادی ( با حال شاکی ) : خب خودت میگی از یه مسیر دیگه بریم .. دلیلشم که نمیگی ...
مهران : خب میتونستی از مسیر کمربندی بری !
کتاب جزا شادی از رو داشبورد ور داشتم باز کزدم ، پرسیدم : خوندی ؟
- آره
- بپرسم ؟
- بپرس !
تو منبعی که واسمون معرفی کردند کتاب از صفحه 253 اینا شروع میشه ! منم که یادم نبود از همون صفحات اولی پرسیدم ! شادی هم زود سوء استفاده کرد و زد تو برجکم گفت : از قسمت جعل شروع میشه ! خنگ خدا ( البته این خنگ خدارو تو دلش بهم گف )
مهران : میدونستم ، میخواستم امتحانت کنم ببینم میدونی یا نه ! کنف شدم ناجور !
کتابو بستم گذاشتم سر جاش !
یه مدت دوباره ساکت بودم... یهویی شادی یاد یه خاطره جریمه شدنش افتاد ..
یه روز این تقاطع رو کلا داشتم برعکس دور میزدم که افسر گف بزن کنار و گواهینامه رو گرفته میگه : شادی خانوم اگه اینجوری یرونی نمیشه ها !
مهران : حالا چرا با اسم کوچیک صدا کرد ! ( مثلا غیرتیم )
شادی : اتفاقا ! منم خودم موندم...
بعد تو خلال مسیر یکی یکی دفتر و محل کار فک و فامیل شو نشون میداد !
اینجا دفتر دایی ! اینجا دفتر شوهر عمه اینا....
بعد از تو کیفش کارت دفتر کار مامانشو بهم داد !
هوا کم کم گرم شده بود دیگه اثری از اون برف سوز ناک نبود ... ژاکت بافتنی شو در آورد !
یه مانتو آبی اجق وجق البت نه کوتاه بود نه تنگ !
خواستم یه خورده سر به سرش بذارم گفتم : چه مانتو قشنگی !
- مرسی
مهران : میتونی بگی قابل تورو نداره ! نه اینکه مارو شکل دختر کردی ! حالا مانتو هم تعارف کنی بد نیس !
دوباره هر دوتامون خندیدیم...
چاک مانتوش یه خورده زیادی باز بود البت من اصلا دقت نکردم...
شادی : سنجاق داری ؟
مهران : نه ! واسه چی میخوای ؟
شادی : آخه حراست به مانتوم گیر میده ! ...
جلو یه سوپری نگه داشت !
- میشه ببینی سنجاق داره ؟ یه Hibye با یه شیر موز واسم بگیر !
با اکراه تموم در باز کردم رفتم دم سوپری از شانسم بسته بود ! دو سه بار دستگیره در چرخوندم ولی بسته بود... دوباره برگشتم سوار شدم ...
- بسته بود !
فک کنم یکی جلوتر هست ...
دوباره پارک کرد بغل !
این یکی دیگه باز بود ! دوباره با بی حوصلگی پیاده شدم ... آخه من چیکار کنم...
همین که وارد مغازه شدم دیدم یه پیری مشنگ نشته بشته دخل ! خدا شانسو میبینی از هر طرف بدبیاری ...
ببخشین سنجاق دارین ؟
چه جور سنجاقی ؟ ته گرد قفلی چه جوری ؟
گفتم فرق نداره هر جوری باشه کارم را میوفته...
- نه نداریم...
خب عزیز دلم اگه هیچ کدومشو نداری پس چرا نوعشو می پرسی ؟؟؟ همون اول بگو ندارم دیگه !
زودی یکی برداشتم ... حساب کردم اومدم بیرون یه پفک نمکی واسه خودم گرفتم ...
- بفرمایین اینم سفارش خرید تون ... البته این یکی هم سنجاق نداشت از هیچ نوعی ! میشه 850 تومن ! البته قابل شما رو نداره ! ( چی چی قابل نداره رد کن بیاد ! )
یه لبخند ملیح اومد واسم بعد از تو کیفش یه 2 تومنی در آورد گفت بقیه اش !
خب اونایی که بهم گیر میدن میگن چرا از یه خانوم پول میگیری و بهم لقب پروووووووووو میدن !بگن من پروووووووو ام یا شادی خانوم ؟
مگه من شوفر تاکسیم که 2تومنی خرد کنم ... تازه شوفر تاکسیم 2تومن خورد نداره ...
خلاصه زدم تو دنده پروریم گرفتم ازش ... آقا چشتون روز بد نبینه ! حالا این جیبو بگرد جیب پشتی ! خلاصه به هر زحمتی بود 1050 جور کردم ...
- بفرماین بیشتر از این خورد ندارم !
- خب ! پس صد تومن بدهکاری ...
یه جوری گفت بدهکار که هرکی ندونه فک می کنه چک 100 میلیونی بهش بدهکارم...
دیگه رسیده بودیم نزدیکای دانشگا
یه ماشین خیلی گنده از اونا که کلی دود اگزوز میده بیرون جلومون داشت واسه خودش می رفت ،شادی سرعت کم کرد تا یه خورده ازمون دور شه ... منم از رو لجبازی شیشه رو دادم پایین یه نفس عمیق کشدیم به به !
شادی: خب به جای این برو سیگار بکش!
مهران : نه بابا سیگار سرطان زاست...
شادی: آخ چقد پاستوریزه ای تو ! مشروب چطور ؟
مهران : نـــــــــــــه ! هیچی . اتفاقا چند روز قبل یه تست....( یادم رفت اسم تست چی بود )
داشتم فک میکردم که اسم تسته چی بود شادی پرید وسط حرفام
شادی: تست حاملگی ؟
تا اینو گف دوتایی ترکیدم از خنده !
مهران : نـــــــه ! یه تست کلی بود آزمایش خون و تست اعتیاد و اینا... نتیجه اش منفی بود...
تقریبا دیگه رسیده بودیم جلو دانشگاه ! بیسکویت و شیر موش باز کردم گفتم بفرماین !
شیر موز تا نصفه خورده بعد پرو پرو تعارف می کنه!
تشکر کردمو پیاده شدم رفتم سمت کلاس 301 جزای اختصاصی 3...




